دبستان دخترانه بهشت برین
امروز که بهشت برین رو دیدم گفتم خدا کنه که همه اطلاعات رو بتونم کسب کنم اما خواسته شاید عجیبی بوده باشه
همینجور که قسمت های مختلف رو نگاه می کردم بخشی داشتن به نام مقاله ها که هر کدام یک مورد توش بود یا قسمت کلاس ها که عکس های خیلی کمی رو میشد دید اما چیز که دستگیرم شد این بود که میزها تک نفره هست و از این ست های نیمکتی نیست که بچه ها میتونن صندلیشو ن رو جابجا کنن و کارهای گروهی رو با همکلاسیهاشون انجام بدن که باعث میشه کلاس محیط صمیمی تری داشته باشه. زبان انگلیسی هفته ای بین 7 تا جلسه هست که با متد آکسفورد و کتاب فرندو فامیلی firends and family .رایتینگ و ریدینگ و لیسنینگ و اسپیکینگ هست که از کلاس اول شروع میشه .در پایه چهارم که به زبان انگلیسی بچه ها جلو میره فرانسه را شروع می کنند که بر اساس متد شنیداری و گفتاری با سیستم Alex et zoe انجام میشه.
یه بخشی هم داشتن به نام آثار دانش آموزی که هر یک نوشته ای از بچه ها رو توش گذاشته بودن که دقیقا متوجه نشدم که یعنی بچه ها خودشون انشا نوشتن
یکی از آثار جالب وبود که نادیا جهانی نوشته بود به نام راه روشن براتون میگذارم
با ستایش پروردگار
راه روشن
یک-مدرسه ی جدید
کم کم پاییز داشت فرا می رسید اما مادرم هنوز مدرسه ای مناسب با شرایط جدید من را
پیدا نکرده بود. پس مجبور شد مرا در مدرسه ای دور از خانه ثبت نام کند. پاییز که آمد،
مدرسه ها نیز باز شد. مادرم مرا به مدرسه ی جدیدم رساند و بعد از اتمام مراسم صبح گاهی،
من به آرامی وارد کالس شدم. سروصدای بچه ها همچنان ادامه داشت. تعداد نیمکت ها هم
خیلی زیاد بود، طوریکه به هر سو که می رفتم به نیمکتی برمی خوردم. پیدا کردن نیمکتی
خالی بین آن همه دانش آموز آسان نبود. اما دانش آموزی که دستان بسیار سردی داشت از
من خواست تا پیش او بنشینم.
معلم به سر کالس آمد. او پس از خواندن چند بیت از یک شعر خود را معرفی کرد. ایشان
از ما خواستند که او را خانم زارع صدا کنیم. معلم تازه صدای آرام بخشی داشت. سپس از ما
خواست تا خودمان را به کالس معرفی کنیم. بچه ها تک تک نام هایشان را گفتند. وقتی
نوبت به من رسید. بلند شدم و به آرامی گفتم:" من روژین هستم. روژین خردمند!" خانم
زارع از همه تشکر کرد. روز اول را درس نخواندیم. خانم زارع به ما گفت که در روز اول فقط
با کالس و شرایط درس امسال آشنا می شویم. بچه ها خیلی خوشحال بودند. روز اول مدرسه
همیشه خوب است. زنگ مدرسه خورد بچه ها همانند باد به بیرون کالس رفتند ولی من
خیلی آرام از نیمکت بلند شدم و به سوی در رفتم. راستش جنب و جوش زیادی نداشتم
ولی خوشحال بودم. اما روزهای بعد به خوبی اولین روز نبود. یادگرفتن و به خاطر سپردن
جاها در مدرسه ای به آن بزرگ کمی سخت بود. اما وقتی سه هفته از مدرسه گذشته بود،
دیگر همه جا را و همه ی قوانین را به خوبی درس علوم آموخته بودم. فکر می کردم که
دیگر مشکلی نیست اما مشکالت و مسائل دشوار زندگیم تازه داشت شروع می شد.
دو-رابطه ی افراد کالس با من
2
معلم مان را خیلی دوست داشتم. با من بسیار مهربان بود. صدایش مالیم بود. هرزمان که
حرف می زد انگار داشت در گوشمان آواز مالیمی می خواند و بگویم او تنها کسی در کالس
بود که مرا نیز دوست می داشت. من هنوز نتوانسته بودم با بچه ها رابطه ی صمیمی داشته
باشم. من را در بازی هایشان راه نمی دادند. همیشه به من می گفتند که بازی را خراب می
کنم اما به نظر من بازی بازی است. بنابراین نباید این چنین حرفی بزنند ولی خب من هم
نمی توانم چیزی به آنها بگویم و نمی دانم چرا؟! حتی اگر در خانه تمرین کرده باشم که
چطور از حقم دفاع کنم در زمان عمل زبان و مغزم قفل می شود. حتی نمی توانم به آنها نه
بگویم. واقعاً دلیلش را نمی دانم شاید خجالت می کشم و شاید هم می ترسم. زندگی جدید
در مدرسه جدید با دوستان جدید دشوار بود. وقتی به این مدرسه آمدم، مادرم گفت:" اصالً
نگران نباش! من مطمئنم تو می توانی با محیط جدید سازگار شوی اما به نظر من برای اولین
بار مادرم اشتباه می کرد."
سه-عبور از راه
شبی توی اتاقم از شدت خستگی روی تخت افتاده بودم و به سقف زل زده بودم. با خود می
اندیشیدم چرا بچه ها به من می گویند که نمی توانم کاری انجام دهم. من باید به همه نشان
بدهم که من هم می توانم. در همین افکار بودم که ناگهان جرقه ای بزرگ در ذهنم زد و راه
روشنایی به سویم باز شد. بالفاصله سر کتاب درسم رفتم و آن را باز کردم و انگشت کشیدم
و خواندم. فردا صبح از مدرسه سه ردیف نیمکت را گذراندم و در نیمکت چهارم نشستم.
حفظ کردن شماره ی نیمکتم به این روش برایم خیلی آسان تر بود. آن روز امتحان مهمی
داشتیم. از صدای بچه ها معلوم بود که نگران هستند. هرزمان یکی از آنان به دیگری می
گفت که وای اگر نتوانیم امتحان را خوب بدهیم چه؟
یا می گفتند: "من خیلی می ترسم!" اما من اصالً نگران نبودم. بیشترش به خاطر اینکه
دیشب دو ساعت کامل درس خوانده بودم. اما اینطور نبود!
باالخره امتحان شروع شد. با شنیدن اولین سوال انرژی گرفتم. خانم زارع تصمیم گرفت تا
اول سواالن را بلند بخواند تا اگر کسی پرسشی داشت از او بپرسد یا بچه ها سوال ها را اشتباه
3
نخوانند. سواالت بعدی نیز، مانند سوال اول آسان بودند. کالس غرق در سکوت بود که ناگهان
من بی اعتنا و با هیجان فریاد زدم:" تمام شد. همه را حل کردم. خیلی آسان بود. چک هم
کردم!"
کمی بعد، دیگران هم برگه هایشان را به خانم زارع دادند و زنگ تفریح از راه رسید. زنگ
تفریح برایم خیلی شیرین بود. در پایان زنگ تفریح نتیجه ی امتحانات روی تخته مدرسه
زده شد. من نرفتم که ببینم نتیجه چی شد زیرا همان لحظه که نتیجه به تخته زده شد،
آنیتا همکالسیم فریاد زد:"روژین اول شده است! روژین اول شده است!"
از آن روز به بعد همیشه مدیر مدرسه و معلمان مان به خاطرکارهایی که انجام می دادم
تشویقم می کردند و به من برای آوردن مقام های خوب تبریک می گفتند. خیلی بچه ها
هنوز در خیلی از بازیها مرا شرکت نمی دادند اما چندتایی هم بودند که با من بازی کنند.
دیگر روزی نبود که لبخند بر لب نداشته باشم زیرا دیگر تالشم را متوقف نکردم و از راهم
خارج نشدم و کم کم متوجه شدم، حرف مادرم مانند همیشه راست و درست بود. من توانسته
بودم با محیط جدید و دوستانم سازگار باشم.
چهار-در همان اتاق
چندسال گذشته است. من در همان خانه و همان اتاق و همان تخت دراز کشیدم و دارم
بخشی داستان زندگیم را که توانست مرا به زندگی شیرینم برگرداند می نویسم. کی از زندگی
خارج شده بودم؟ تمام این ماجرا به روزی برمی گردد که چشمانم را از دست داده بودم.
روزهای ی سختی که نور امیدم را گم کردم و زندگیم تاریک شد. حاال دیگر این طور نیست.
حاال دوباره حس نشاط، حس امید و حس توانمندی می کنم. خداوندا مرا ببخش اگر تو را
شکر نکردم و نور امیدم را به سادگی گم کردم. حاال دیگر می دانم که می توانم با تالش و
اراده قوی ام، نقصم را جبران کنم.
درکل تصاویر کم بود و من نتونستم به هدفم برسم مممم.