هر کسی علاقمنده می تونه توی نوشتن داستان های کتاب خود نوشته ما شرکت کنه و تمرین نوشتن کنه، اینجا می خوایم داستان رو شروع کنیم با خلاقیت های ذهنی خودمون پرورشش بدیم و بعد به پایان برسونیم .
قوانین این طوری هست که هر کسی یک پاراگراف مینویسه و بقیه ادامش رو می نویسن و همینطور ادامه پیدا می کنه تا یکی تموم کنه داستان رو برای اینکه تداخل پیش نیاد از قوانین نوشتن هست که حتما اعلام کنه که من مینویسم ، تا نظم به هم نخوره .
این کار باعث بهتر شدن نوشتن و قوه تخیل میشه و توصیف کردن و فن های نوشتن رو از هم یاد میگیریم.
امیدوارم همگی خوششون بیاد و توی بقیه داستان رو تو بنویس شرکت کنند.
mer3o aram khanom ye dastanam benvis
ساعت 11 صبح سه شنبه آخر سال
مهسا و پروانه در بالکن در حال گپ و گفت بودن و پروانه از داستان ملاقاتش با آب و تاب تعریف میکرد و مهسا هم شورو هیجان مردم توی خیابون و اتفاقاتی که در راه براش افتاده بود میگفت
پروانه شربت هایی اورگانیک مامانش رو برای دوست صمیمیش آماده کرده بود و موقع صحبت از نوشیدنی خوشمزه مامان پروانه می خوردن و پروانه گفت مهسا به نظرت من این لباس ها رو برای امشب بپوشم مناسبه و مهسا پیشنهاد داد به جای شلوار پارچه ای شلوار لی بپوشه که اگر جرقه ای سمتش پرید پوستش آسیب نبینه و پروانه هم استقبال کرد و سریع رفت تیپش رو عوض کرد
مهسا که تیپ پروانه رو دید از دیکه نزدیک بود قش کنه

پروانه خوشحال و شاد از این بود که لباس مناسب مهمونیشو پیدا کرده حالا میدونـــــــــــــــــــــه که چی میخواد بپوشه :) ولی تو دلش دلهره و اضطراب داشت ، ترسی تو وجودش بود که نمیدونست چیه ، نشست کنار مهسا و از حس خودش برای مهسا تعریف کرد مهسا گفت اینا همش از هیجانه مهمونی تو برو کلی هم خوش میگذره ، دیونه الان همه دخترای دانشگاه دوست داشتن به جای تو بودن و با سعید به مهمونی میرفتن تو حالا داری ناز می کنی اصلا میخوای من بجات برم اگر تو می ترسی ، پروانه این حرف مهسارو جدی گرفت وسری گفت نه نه نه خودم میرم ، مهسا کلی خندید دلش رو نگه داشت و میخندید از شدت خنده زمینو گاز می گرفت :)) پروانه زد به پشت مهسا و گفت
چته خووووووووووب مگه چی گفتم ، پروانه که از شدت خنده نمیتونست حرف بزنه خنده کنان گفت آخه دیونه من چرا باید برم که هول برت داشته ...
اینحاها سخته یکی دیگه بنویسه
ساعت 8 شب پروانه و سعید در ماشین نزیک محل چهارشنبه سوری:
پروانه و سعید در جمع دوستان
پروانه که به دوستای سعید معرفی شده بود و با استقبال گرم دوستای صمیمی سعید مواجه شده بود حالا حس بهتری داشت و توی بگو بخند ها شرکت می کرد، رضا که پسری مو فرفری بود و انگار دستش خورد ه بو د به واندو گراف و عینکی به چشم داشت بچه ها رو دعوت کرد به اینکه از هفت تپه کوچک آتیش بپرن و همه دوستان استقبال کردن و از هفت تا پریدن و به سمت آتش بزرگتری وفتن و حلقه زدن و همه یک صدا شعر زردی من از تو سرخی تو ازمن رو خوندن و چرخیدن بعد یکی رضا گیتارش رو آورد و شروع کرد به زدن و سهراب هم که ساز کمونچه داشت اونهم نواخت و بچه ها همه شعرهایی ر و که بلد بودن رو خوندن
odgd [, H
خیلی جو عالی و دوستانه بود ، بعد از کلی آهنگ نواختن پروانه بالن آرزویی که مهسا بهش داده بود رو آورد و
با سعید تلاش کردن روشنش کنن
کار سختی بود اما به خوبی همئای داخل بالن رو گرم کردن روی آتش و بعد صابونش رو آتش زدند و سعی کردن بفرستند به هوا که اولش بالن بصورت افقیحرکت کرد و سعید دنبالش دوید و بالای بالن رو گرفت و هدایتش کرد به سمت هوا پس از چند بار تکرار بالاخره بالن به سمت بالا رفت پروانه نگران بود به درخت یا ساختمان گیر کند اما بالن هوشمندی بود و سریع مسیر درست رو انتخاب کرد و به آسمان رفت و این صحنه پروانه رو به جد آرود و دوید به سمت سعید و اون رو تشویق کرد و هر دو در کنار هم به بالا رفتن بالن چشم دوختند که بالا و بالا رفت و شبیه یه ستاره شد همون موقع سعید پرسید پروانه راستش رو بگو آرزوت چی بود که یهو صدای جیغ و هیجان بچه ها بلند شد و هر دوس رشون رو برگردوندن و دیدن بقیه
فتن وسایل اتش بازی که تهیه کرده بودن را آوردند و نمایش نور با شکوهی برپا شد ه بود سعید و پروانه هماهنگ بدون صحبتی به بچه ها ملحق شدند...
ادامش نیومده بوداضافه کردم امیدوارم خوب نوشته باشم
موقع آتش بازی یکی از دوستای شیطون سعید به نام نادر یه کوله پشتی رو که پشت ماشین داشت آورد و سعید رو صدا کردو گفت پسر ببین چی آوردم
و سعید داخل کوله پشتی را نگاه کرد و با تعجب گفت نارنجک دست ساز !! خطرناک نباشه؟!
نادر گفت نه بابا بچه شدی خیلی صداش باحاله الان میزنم بچه ها حال کنن :)
سعید گفت یه جای دور بزن بچه ها نترسن
نادر گفت برو سوسول
و نادر با صدای بلند گفت بچه ها حالا اینجا رو داشته باشین و نارنجکی رو که انتخاب کرده بود پرتاب کرد یه جای دور از دایره سایر دوستان و صدای مهیب اما بمی ایجاد شد همه بچه ها ساکت شدند بعد یه نگاه به نادر و سعید کردند
نادر که خوشش اومده بود که نگاه ها به سمتش اومده نارنجک بعدی رو تو دستش گرفت که سعید گفت نادر همون کافی بود و دست نادر رو فشرد اما نادر بی توجه نارنجک بعد رو نزدیکتر انداخت
پروانه که شوکه شده بود .. تصمیم گرفت خودش رو به سعید برسونه که نادر نارنجک بعدی رو آماده کرد سعید حواسش به پروانه نبود و نگران نادر و نارنجک ها بود نادر دید پروانه داره نزدیک میشه اومد شیرین کاری کنه و پروانه رو غافلگیر بنابر این نارنجک رو جلوی پای پروانه انداخت اما عمل نکر د و پروانه متوجه موضوع نشد و قدم بعدی او روی نارنجک فرود اومد و ناگهان نارنجک عمل کرد...
marzie , pavane ro to koshti ke goftim hayajan na ta in had
مرضیه جون اینجوری پروانه آسیب خیلی جدی میبینه خیلی خوب بود ولی یکم تغییرش بده لطفاً
عزیزم خودت یه کاریش بکن من دیگه نوشتم
سکوت همه جا رو فراگرفته بود،صدایی از هیچکی بلند نمی شد!
سعید:پروانه پروانه ، (و نگاهی به سمت نادر کرد ) دیوونه چکار کردی و سریع به سمت پروانه رفت و اونو بغل کرد و به طرق ماشین دوید
پروانه (گریه کنان):سعید سعید
سعید: لعنت به من لعنت به من عزیزم الان میریم بیمارستان
.......
خوب دیگه 4 شنبه سوری رو تمومش کنیم بریم به عید نو روز داستان برسیم
پروانه که کاملا از حال رفته بود بی هوش و بی جون رو زمین افتاده بود سعید و هیچ خبری از اتفاقات دورش نداشت تا اینکه بعد چند ساعت پروانه با صدای سعید که می گفت پروانه جان عزیزم صدای من رو میشنوی چشماش رو باز کرد و چهری سعید رو خیلی تار و محو میدید رو به سعید کرد و پرسید چه اتفاقی افتاده سعید که خیلی احساس گناه می کرد گفت پروانه من و ببخش من باعث این اتفاق شدم پروانه خیلی ترسیده بود و گریه می کرد که صدای پرستار به گوش رسید ، چه خبره چرا همه اینجا جمع شدید دور مریض رو خلوت کنید ، بیرون ، بیرون ، بیرون
سعید دستای پروانه رو رها کرد و رفت بیرون اتاق
پرستار همینکه پانسمان پای پروانه رو عوض می کرد زیر لب می گفت اشتباه بزرگی کردی که بدون خانواده رفتی بیرون از خونه معلوم نیست بیرون چه خبره جشنه چاهارشنبه سوریه یا جنگ داخلی انگار میخوان همدیگرو بکشن
پروانه به پرستار نگاه می کرد و به حرفاش گوش می کرد ، پرسید خانم ، چه اتفاقی برام افتاده چه بلای سر پام اومده
پرستار : برو خدارو شکر کن که نارنجکش خوب عمل نکردو کامل نترکید وگرنه معلوم نبود الان پا داشتی یا نه خدارو شکر آسیب جدی ندیده تا چند روز دیگه خوب میشی بیشتر مراقب خودت باش الانم بهتره بری خونه استراحت کنی
پروانه : خانم میتونم رو پام راه برم
پرستار : نه باید چن روز با عصا راه بری احتمال داره که لازم به عمل زیبای داشته باشی
پروانه : :( :( :(
........