هر کسی علاقمنده می تونه توی نوشتن داستان های کتاب خود نوشته ما شرکت کنه و تمرین نوشتن کنه، اینجا می خوایم داستان رو شروع کنیم با خلاقیت های ذهنی خودمون پرورشش بدیم و بعد به پایان برسونیم .
قوانین این طوری هست که هر کسی یک پاراگراف مینویسه و بقیه ادامش رو می نویسن و همینطور ادامه پیدا می کنه تا یکی تموم کنه داستان رو برای اینکه تداخل پیش نیاد از قوانین نوشتن هست که حتما اعلام کنه که من مینویسم ، تا نظم به هم نخوره .
این کار باعث بهتر شدن نوشتن و قوه تخیل میشه و توصیف کردن و فن های نوشتن رو از هم یاد میگیریم.
امیدوارم همگی خوششون بیاد و توی بقیه داستان رو تو بنویس شرکت کنند.
سعی کردم تمام کامنت ها رو با دقت بخونم ..خیلی جالب شده راستش ...ایول
فقط دو تا نکته به ذهنم رسید ...
1- مرضیه ...یه کوله پشتی نارنجک ؟؟!!!....کارکتر داستان از برو بچ داعشه ؟؟!!....یا دنباله انتفاضه و عملیات استشهادی ؟؟!!:))
2-پریر ....جو سنگین می دی ها ....طرف رو ترقه پاشو گذاشته ..رو مین زد نفر دژخیمان عراقی که نرفه ....تریپ روایت فتح شده :)))
و اما تا داستان ما توی بیمارستان ووو بیمار...که پروانه باشه هنوز میتونه رو پاش راه بره و شاید هم پاش نیاز به عمل زیبایی داشته باشه ...بقول دوستان ؟؟!!!....پاراگراف بعدی رو من مینویسم ..
(پیر مردی که روی صندلی انتظار نشسته و مشغول مشاهده حالت و گفتگوی بین پرستار و پروانه هست بعد از رفتن پرستار نزدیک
تخت پروانه میشه و در حالتی که با دست راستش محاسن سفیدش رو که روی یقش میرسه ..آروم ...میکشه ...)
:دخترم چی شده که از خونتون فرار کردی ؟؟!!
پروانه (در حالی که اصلن متوجه حرف های پیرمرد نمیشه با چشمان گرد ): چی پدر جان ؟؟!!
:چرا از خونتون فرار کردی ...پدرت دست بزن داشت ؟؟!!...مادرت حواسش بتو نبود ؟؟
پروانه (با خودش میگی ....این دیگه چی می گه بابا ...اگه نه نه بابام بفهمن داستان امروز ...آقام منو یه هفته پادری خونه می کنه ...)
پدر جان دست از سرم بر دار ...اشتباه گرفتی ...من کی از خونه فرار کردم
: ببین عزیزم من کامل حرفای تو با اون پرستار رو شنیدم (با قیافه 6در4 ...و کاملا مطمعن )
پروانه (با صدای بلند تر و لحن جدی ): نه آقای محترم مطمعنم شما اشتباه شنیدین ...اصلا شما کی هستین ؟؟!!
(پیرمرد با لحنی مودبانه و کاملا حق به جانب ):ما زیاران چشم یاری داشتیم ...
(همین لحظه یهو پروانه میپره تو حرف پیرمرد ): گوجه کاشتیم خیار برداشتیم ...
(پیرمرد با لحن خشن و معلومه که ناراحت شده )...نخیر دختر جون تو چرا به ادبیات ایران تو هین میکنی
(پروانه که گویی یکم حال کرده از این قضیه ادامه میده ): آهان ...پس حیار کاشتیم و کاهو برداشتیم
(در همین هین ....پرستار که در بدر داره تو اطاقا دنبال این پیر مرد میگرده ..یهو میبینه پیش پروانس ..با شتاب وارد اطاق میشه )
پرستار : آقای سلطانی میدونی چقد دنبالت می گشتم ؟؟!!
پیرمرد (با نگاهی با تعجب )...شما از خونتون فرار کردین ؟؟!!
پرستار (با لحن شوخی وار ):بیا پدر جان ..بیا قرصاتو بهت بدم راه خونتو گم نکنی
پروانه (با صدای آروم رو به پرستار ): این و از کجا میشناسیش ؟؟!!اصلان کیه ؟؟!!
پرستار : این بنده خدا باز نشسته اموزش پروشه ...الان که دو سه روز بیشتر به عید نمونده ..هنو عیدی و حقوقشو بهشون ندادن
از بس خونواده بهش فشار اوردن اینطوری شده ...فیوز پرونده
(شرمنده داستان زیبای شما رو قدری با چاشنی طنز و مسائل اجتماع قاطی پاطی کردم :)))
پرپر :
سلام ، مرسی محسن خوب بود

سلام ...خواهش ...مخلصیم :)
میشه باز داستان رو ادامه داد یا دیگه تموم شده ...؟؟!!
میدونی پرپر ...من خیلی دوست دارم تو داستانا یا شخصیت پردازی کارکتر های طنز استفاده کنم
و سیستم محاوره ای...خیلی دل چسب تره راستش
میتونی سریع با داستان ارتباط برقرار می کنی ...خلاصه :)))
سلام بچه ها چرا داستانو ادامه نمیدین خوب تمومش کنید دیگه
محسن فکر کنم کار خودته باید ادامه بدی
سلام می خوام یه داستان دیگه شروع کنم
شما هم بیاید و بقیه ش رو بنویسید
سارا باید به مدرسه می رفت اما این مدرسه مثل بقیه مدرسه ها عادی نبود خیلی خاص بود و آزمون و مصاحبه ورودیش بسیار سخت بود مادرش برای ورود به این مدرسه کلی باهاش کار کرده بود و سوالات احتمالی رو کلی مرور کرده بود تا از بر بشه ...
تمام بدنش داشت میلزید و قلبش تاپ تاپ میکرد حالا چی میشه ؟ مادرش هم کلی اضطراب داشت آخه تنها امیدش توی دنیا سارا بود و دل بسته بود به موفقیت های سارا بعد از کلی سختی که کشیده بودن و مادر سارا توی شرکت حسابداری کار پیدا کرده بود و کلی اندوختن تا شهریه این مدرسه ویژه رو جمع کنن با امید اینکه سارا در مصاحبه ورودی قبول بشه و به یه سرنوشت درخشان دست پیدا کنه ...

لطفا ادامه بدید داستان رو بیش از 20 خط نشه
