ساعت 8 شب پروانه و سعید در ماشین نزیک محل چهارشنبه سوری:
پروانه و سعید در جمع دوستان
پروانه که به دوستای سعید معرفی شده بود و با استقبال گرم دوستای صمیمی سعید مواجه شده بود حالا حس بهتری داشت و توی بگو بخند ها شرکت می کرد، رضا که پسری مو فرفری بود و انگار دستش خورد ه بو د به واندو گراف و عینکی به چشم داشت بچه ها رو دعوت کرد به اینکه از هفت تپه کوچک آتیش بپرن و همه دوستان استقبال کردن و از هفت تا پریدن و به سمت آتش بزرگتری وفتن و حلقه زدن و همه یک صدا شعر زردی من از تو سرخی تو ازمن رو خوندن و چرخیدن بعد یکی رضا گیتارش رو آورد و شروع کرد به زدن و سهراب هم که ساز کمونچه داشت اونهم نواخت و بچه ها همه شعرهایی ر و که بلد بودن رو خوندن
odgd [, H
خیلی جو عالی و دوستانه بود ، بعد از کلی آهنگ نواختن پروانه بالن آرزویی که مهسا بهش داده بود رو آورد و
با سعید تلاش کردن روشنش کنن
کار سختی بود اما به خوبی همئای داخل بالن رو گرم کردن روی آتش و بعد صابونش رو آتش زدند و سعی کردن بفرستند به هوا که اولش بالن بصورت افقیحرکت کرد و سعید دنبالش دوید و بالای بالن رو گرفت و هدایتش کرد به سمت هوا پس از چند بار تکرار بالاخره بالن به سمت بالا رفت پروانه نگران بود به درخت یا ساختمان گیر کند اما بالن هوشمندی بود و سریع مسیر درست رو انتخاب کرد و به آسمان رفت و این صحنه پروانه رو به جد آرود و دوید به سمت سعید و اون رو تشویق کرد و هر دو در کنار هم به بالا رفتن بالن چشم دوختند که بالا و بالا رفت و شبیه یه ستاره شد همون موقع سعید پرسید پروانه راستش رو بگو آرزوت چی بود که یهو صدای جیغ و هیجان بچه ها بلند شد و هر دوس رشون رو برگردوندن و دیدن بقیه
فتن وسایل اتش بازی که تهیه کرده بودن را آوردند و نمایش نور با شکوهی برپا شد ه بود سعید و پروانه هماهنگ بدون صحبتی به بچه ها ملحق شدند...
ادامش نیومده بوداضافه کردم امیدوارم خوب نوشته باشم




