موردی یافت نشد.
ساعت 11 صبح سه شنبه آخر سال
مهسا و پروانه در بالکن در حال گپ و گفت بودن و پروانه از داستان ملاقاتش با آب و تاب تعریف میکرد و مهسا هم شورو هیجان مردم توی خیابون و اتفاقاتی که در راه براش افتاده بود میگفت
پروانه شربت هایی اورگانیک مامانش رو برای دوست صمیمیش آماده کرده بود و موقع صحبت از نوشیدنی خوشمزه مامان پروانه می خوردن و پروانه گفت مهسا به نظرت من این لباس ها رو برای امشب بپوشم مناسبه و مهسا پیشنهاد داد به جای شلوار پارچه ای شلوار لی بپوشه که اگر جرقه ای سمتش پرید پوستش آسیب نبینه و پروانه هم استقبال کرد و سریع رفت تیپش رو عوض کرد




