یاد یه خاطره ای افتادم
یه روز خیلی خیلی گرم تابستون رفتم زمین فوتبال دنبال پسرم
وقتی رسیدم هنوز بازیشون تموم نشده بود
توی ماشین منتظرش بودم و از این ور نرده ها داشتم نگاش میکردم
وقتی اومد خیس عرق
خسته
ساکشو گذاشت صندلی جلو و خودش رفت عقب آبمیوه خورد و رو صندلی دراز کشید
راه افتادم
تو راه میگفت آخیش چقدر تو ماشین خنکه ، وای مردیم زیر آفتاب انقدر دویدیم
پشت چراغ قرمز یه پسر بچه هم سن و سال پسرم اومد آویزون پنجره شد که دستمال کاغذی بفروشه
پسرم بلند شد
یه ماچ محکمم کردو گفت مرسی بابا ، مرسی که هستی
خیلی دلم واسه اون پسر بچه بدرد اومد . هم واسه اون هم واسه بچه های دیگه ای امثال اون
خداروشکر کردم که پسرم متوجه هست و شاکره
چشماش بازه و میبینه
ما کمک می کنیم تا جایی که بتونیم
اما دادن امکانات و شرایط خوب زندگی به همه این بچه ها از عهدمون خارجه
شاید کمک ما گوشه ی خیلی کوچکی باشه اما همین که هست خوبه
اما کـــــاش از از سرمنشا ، این کمبود ها کنترل بشه
عشایر هم مردمان بسیار ارزشمندی هستند
لیاقت داشتن امکانات بچه های مارو دارن
به فردا امید دارم