سلام بچه ها 
می خوام براتون داستان جک و لوبیای سحرآمیز رو تعریف کنم البته به صورت مصوره، که تصویرسازیش رو خودم انجام دادم. امیدوارم که خوشتون بیاد. راستی اگه کسی به تصویرسازی علاقه داره، من می تونم راهنماییش کنم. 
قسمت اول
روزی روزگاری کشاورز فقیری بود که زن و یک پسر تنبل به نام جک داشت. روزی که کشاورز مرد، فقط یک گاو برای خانواده اش به جا گذاشت. جک و مادرش با شیری که گاو می داد زندگی می کردند. آنها هر روز صبح شیر را به بازار می بردند و می فروختند. اما یک روز صبح، گاو دیگر شیر نداد و آنها دیگر پولی نداشتند که حتی یک قرص نان بخرند. مادر جک به اوگفت : " برو گاو را بفروش و با پول آن مقداری دانه بخر تا آنها را بکاریم."
قسمت دوم
بنابراین جک به بازار رفت . در بین راه پیرمردی را دید که به او گفت : « گاوت را در برابر این لوبیای سحرآمیز به من می فروشی ؟ » جک پیشنهاد او را رد کرد، اما پیرمرد گفت : « اگر امشب این لوبیا را بکاری، تا صبح آن قدر رشد می کند که سر به آسمان می کشد. » جک از پیشنهاد پیرمرد خوشش آمد و گاوش را با لوبیای سحرآمیز عوض کرد.
قسمت چهارم
صبح روز بعد جک از خواب برخواست و از خانه بیرون رفت. با تعجب ساقه لوبیای عظیمی را دید که بالا و بالا رفته و به ابرها رسیده است. پیرمرد راست گفته بود. جک دلش می خواست از ساقه لوبیا بالا برود و ببیند تا کجا بالا رفته است. بنابراین شروع به بالا رفتن کرد و همین طور بالا رفت و رفت ... وقتی به پایین نگاه کرد از این که چقدر بالا رفته شگفت زده شد، ولی همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا این که سرانجام به ابرها رسید.
قسمت پنجم
در آنجا قصر سنگی بزرگی یافت. به طرف قصر رفت. داخل قصر غولی خوابیده بود. غول یه مرغ داشت که با شنیدن صدای چنگ غول تخم طلا میزاشت. با صدای درغول ناگهان از خواب پرید و گفت: « همممم، بوی آدمیزاد میاد! » غول با دیدن جک غرش وحشتناکی سر داد و نعره زد: « تو را برای صبحانه می خورم. » جک که قبل از بیدار شدن غول چنگ و مرغ رو برداشته بود، به طرف ساقه لوبیا فرار کرد و غول به دنبالش دوید، همچنان که غول به دنبال جک از ساقه لوبیا پایین می رفت، ساقه لوبیا از سنگینی غول به لرزه درآمد.

قسمت ششم
جک همان طور که از ساقه پایین می آمد، فریاد زد : « مادر ! مادر ! یک تبر برای من بیاور ! » مادر تبر به دست از خانه بیرون آمد، اما با دیدن غول از وحشت شروع به لرزیدن کرد. جک از ساقه پایین پرید، تبر را از دست مادرش گرفت و شروع به شکستن ساقه لوبیا کرد. گرومپ ! ساقه لوبیا شکست و غول را هم با خود به زمین انداخت و غول مرد. از آن روز به بعد مرغ جادویی هر روز تخم طلا می گذاشت و جک و مادرش خیلی ثروتمند شدند.
ممنونم عزیزم. نظر لطفتونه.
بله. من دانشجوی ترم آخر گرافیک شاخه ی تصویرسازی هستم.
این کار هم کاملا دستی اجرا شده. بله یه قسمت هایی از کار برجسته هست و با متریال های مختلف کار شده.

ممنونم آرام جان. 
عزیزم .... خیلی خوشحالم که بچه ها خوششون اومده 
این داستان که لینکشو می زارم هم کار خودمه. اگه دوست داشتین برای بچه ها بخونین. برای مقطع سنی الف و کوچک تر هست.
http://www.madreseclub.com/Topics/داستان-جذاب-و-مصور-برای-بچه-ها--خال-منو-کی-دیده-TP9273/
در حال بارگذاری...