۵٫۷k

داستان آموزنده برای کودکان | قصه های جذاب برای بچه ها

نرگس خانوم
کاربر فعال | ۲ | ۹۰ | ۸ آبان ۱۳۹۹

داستانهای آموزنده برای کودکان

خواندن کتاب داستانهای آموزنده برای کودکان در گسترده تر شدن دایره لغات کودک، پرورش خلاقیت و کنجکاوی، افزایش تمرکز، یادگیری روش های حل مساله و آمادگی کودک برای ورود به مدرسه بسیار تاثیرگذار است.

همچنین کتابخوانی یکی از فعالیت های بسیار خوب و مفید برای تقویت ارتباط کودک با پدر و مادر است.

گنجاندن ساعت کتابخوانی روزانه، مثلا قبل از ساعت خواب کودک میتواند عادت به کتابخوانی را در کودک ایجاد کند.

هرزمان که کودک تمایلی به خواندن کتاب نشان نداد، اصرار نکنید و ادامه ی کتاب را به زمانی که تمرکز لازم برای این کار را دارد موکول کنید.

سعی کنید داستانها و کتاب ها را براساس علاقمندی کودکتان انتخاب کنید.

در زمان خواندن داستان کاملا با کودک همراه شوید و به دنیای داستان سفر کنید، میتوانید بعضی از قسمت های داستان را همراه با کودکتان بازی کنید.

در ادامه داستانهای کوتاه و آموزنده ای برای شما والدین عزیز قرار داده میشود تا علاوه بر صرفه جویی در هزینه ی خرید کتاب بتوانید مطالب مفید گنجانده شده در این داستانها را به کودکان خود بیاموزید.


داستان آموزنده برای کودکان | قصه های جذاب برای بچه ها
نرگس خانوم
کاربر فعال | ۲ | ۹۰ | ۸ آبان ۱۳۹۹

قصه آموزنده کوتاه


داستان روباه و انگور

روزی روباهی که به جستجوی مقداری غذا می رفت بسیار گرسنه شد. او همه جا را جستجو کرد، اما چیزی پیدا نکرد که بتواند بخورد.

سرانجام ، همانطور که شکمش غار و غور میکرد ، به دیوار باغی برخورد کرد. در بالای دیوار ، او چشمش به بزرگترین و آبدارترین انگوری که تا به حال دیده بود افتاد.

آنها رنگ بنفش زیبایی داشتند و به روباه می گفتند که آماده خوردن هستند.

روباه برای رسیدن به انگور مجبور شد به هوا بپرد. هنگام پریدن ، دهانش را برای گرفتن انگور باز کرد ، اما موفق به کندن انگورها نشد. روباه دوباره تلاش کرد اما دوباره ناموفق بود.

چند بار دیگر تلاش کرد اما مدام ناکام می ماند.

سرانجام ، روباه تصمیم گرفت که منصرف شود و به خانه خود برود.

در حالی که دور می شد، زمزمه کرد: "من مطمئن هستم که انگورها ترش بودند"

 

نتیجه اخلاقی :

هیچ چیز آسان بدست نمی آید .

هرگز چیزی را که نتوانسته ایم بدست بیاوریم تحقیر نکنیم.


داستان آموزنده برای کودکان | قصه های جذاب برای بچه ها
نرگس خانوم
کاربر فعال | ۲ | ۹۰ | ۲۰ آبان ۱۳۹۹

قصه آموزنده کوتاه

داستان گل سرخ و کاکتوس :

روزگاری، در بیابانی دور، گل سرخ بسیار زیبایی وجود داشت که به زیبایی خودش خیلی افتخار میکرد.

گل سرخ از اینکه در کنارش یک کاکتوس زشت در حال رشد کردن بود ناراحت بود.

 

گل سرخ زیبا هر روز به کاکتوس نگاه توهین آمیزی می کرد و اون رو به خاطر ظاهرش مسخره می کرد، در حالی که کاکتوس ساکت بود.

در یک تابستان بسیار گرم و سوزان، صحرا خشک شد و دیگر آبی برای گیاهان باقی نماند.

گل سرخ به سرعت شروع به پژمردن کرد، گلبرگ های زیبایش خشک شدند و رنگ شاداب خود را از دست دادند.

گل سرخ به كاكتوس نگاه كرد، گنجشكي را ديد كه منقارش را درون كاكتوس فرو برد تا مقداري آب بنوشد.

گل رز اگرچه شرمنده بود، از کاکتوس پرسید که آیا مقداری آب به من میدهی؟

کاکتوس مهربان به راحتی موافقت کرد و به عنوان دوست به گل رز و سایر گیاهان در تابستان سخت کمک کرد.

 

نتیجه اخلاقی:

هرگز از روی ظاهر دیگران قضاوت نکنید.

هرگز دیگران را به خاطر کمبودهایشان مسخره نکنید.

 


داستان آموزنده برای کودکان | قصه های جذاب برای بچه ها
نرگس خانوم
کاربر فعال | ۲ | ۹۰ | ۲۷ آبان ۱۳۹۹
داستان برای کودکان ده ساله

قصه ی قورباغه

 

گروهی قورباغه با آسودگی خیال در میان جنگل، جست و خیز می کردند و مشغول کار خودشان بودند. ناگهان دوتا از قورباغه ها داخل گودالی افتادند. تمام قورباغه ها دور گودال، گرد آمدند تا ببینند برای کمک به هم قطارشان چه می توانند بکنند.

همه دیدند که گودال خیلی عمیق است، به همین خاطر بقیه ی گروه، وحشت زده قبول کردند که کمکی از دست آنان ساخته نیست و به دو قورباغه درون گودال گفتند که باید خود را برای سرنوشت آماده کنند، چون با مرده ها فرقی ندارند.

دو قورباغه تمایلی به پذیرش سرنوشت شوم خود نداشتند، لذا با تمام توان شروع به بالاجهیدن کردند. قورباغه های بیرون از گودال فریاد می زدند که بی فایده است، اگر مواظب بودند در چنین موقعیتی گرفتار نمی شدند، باید مطيع مقررات قورباغه ها باشند و مسئولیت اعمال شان را قبول کنند.

قورباغه های دیگر با ناامیدی فریاد می زدند که آنها باید انرژی خود را هدر ندهند و تسلیم سرنوشت شوند

دو قورباغه با تمام توان به هوا می پریدند، و بعد از چند ساعت تلاش بی فایده، حسابی خسته شدند.

بالاخره، یکی از قورباغه ها به فریادهای دوستانش توجه کرد. آرام و مأیوس در انتظار سرنوشت نشست، روی زمین گودال دراز کشید، همچنان که دیگران با ناامیدی به او نگاه می کردند، مرد.

قورباغه ی دیگر با ذره ذره ی انرژی اش به هوا می پرید، بدن او درد میکرد و فوق العاده خسته به نظر می رسید.

هم نوعانش مجددا فریاد بر آوردند که سرنوشت خود را بپذیرد، و به ناراحتی پایان دهد و بمیرد.

اما قورباغه ی خسته بیشتر تلاش می کرد و این از عجایب بود.

سرانجام به اندازه ای بلند پرید که توانست از گودال بیرون بیاید.

سایر قورباغه ها، حیرت زده، آزادی معجزه آسای او را جشن گرفتند و دور او جمع شدند و پرسیدند: «چرا وقتی ما به تو می گفتیم نجات تو غیر ممکن است به جهش خودت ادامه می دادی؟»

 از لبهای آنان حرف شان را خواند. قورباغه حیرت زده برای آنان توضیح داد که او کر است، و وقتی قیافه و فریاد آنان را میدید گمان می کرد که او را تشویق می کنند.

او فقط تشویق دوستان را می فهیمد و همین باعث شده بود تلاش بیشتری بکند تا با وجود تمام مشکلات، پیروز شود.

 

نتیجه اخلاقی :

سخنان تشویق آمیز شما، می تواند به دیگران امید و انگیزه دهد تا با تلاش بیشتری کار کرده و به موفقیت برسند در صورتیکه ؛ سخنان ناامید کننده زخم عمیقی ایجاد می کند و اشتیاق به تلاش و حتی زندگی را در انسان می کشد.

 


داستان آموزنده برای کودکان | قصه های جذاب برای بچه ها
نرگس خانوم
کاربر فعال | ۲ | ۹۰ | ۳ آذر ۱۳۹۹

داستان آموزنده برای بچه ها


وجود خدا

مردی برای کوتاه کردن مو و ریش خود طبق معمول به مغازه ی آرایشگری رفت.
او شروع به گفتگو با آرایشگر کرد، آنان راجع به همه چیز در موضوعات مختلف صحبت کردند تا اینکه به موضوع خدا رسیدند.

آرایشگر گفت: «ببین آقا! من اصلا به خدایی که تو می گویی عقیده ندارم.» مشتری گفت: «چرا این حرف را می زنی؟» آرایشگر گفت: «خب، خیلی ساده است؛ برو توی خیابان تا بفهمی که خدا وجود ندارد. بگو ببینم، اگر خدا وجود داشت، این همه آدمهای مریض وجود داشتند؟ راجع به بچه های سر راهی چه می گویی؟ اگر خدا وجود داشت، هیچ درد و رنجی وجود نداشت. نمی توانم باور کنم که خدا این وضع را می خواهد.»

مشتری مدتی سکوت کرد و به فکر فرو رفت، اما نمی خواست جواب او به بحث کردن با آرایشگر بینجامد.

کار مشتری تمام شد و او از آنجا خارج شد. همان موقع که از مغازه ی آرایشگر بیرون رفت، در خیابان مردی را دید که مو و ریش بلندی دارد او خیلی کثیف بود و به نظر می رسید که از آخرین باری که آرایشگری رفته تاکنون مدتها می گذرد.

مشتری نزد آرایشگر برگشت و به او گفت: «میدانی؟ آرایشگر هم وجود ندارد»

آرایشگر پرسید: «چطور می گویی وجود ندارد؟ خب، من اینجا هستم و آرایشگرم »

مشتری مدعی شد: «نه! آرایشگر وجود ندارد، چون اگر بود هیچ مردی مثل ایشان با این مو و ریش بلند توی خیابان راه نمی رفت»

مشتری تأیید کرد: دقیقا! آرایشگر وجود دارد، چیزی که هست مردم به او مراجعه نمی کنند.

نکته اینجاست خدا وجود دارد، مشکل این است که مردم پیش او نمی روند و دنبال او نمی گردند، به همین علت است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.


داستان آموزنده برای کودکان | قصه های جذاب برای بچه ها
نرگس خانوم
کاربر فعال | ۲ | ۹۰ | ۱۰ آذر ۱۳۹۹

داستان جذاب برای بچه ها


پسر و شیرینی:

در روزگار قدیم پسری بود که خوردن شیرینی را خیلی دوست داشت.

او همیشه از پدرش تقاضای شیرینی می کرد. پدرش هم مرد فقیری بود.

او استطاعت نداشت تا همیشه برای پسرش شیرینی تهیه کند، اما پسر بچه این حرفها را درک نمی کرد و پیوسته تقاضای شیرینی داشت.

پدر خیلی فکر کرد که چطور تقاضای مداوم بچه اش برای شیرینی را متوقف کند.

در آن زمان مرد مقدسی در نزدیکی آنان زندگی می کرد. پدر فکری به نظرش رسید.

او تصمیم گرفت تا بچه اش را نزد آن مرد بزرگ ببرد تا شاید او بتواند بچه اش را قانع کند تا کمتر از پدر تقاضای شیرینی کند.

پسر به اتفاق پدرش نزد مرد بزرگ رفتند.

پدر به او گفت: «ای مرد بزرگ! می توانی از پسرم بخواهی تا از تقاضا برای شیرینی که من استطاعت خرید آن ندارم دست بردارد؟»

مرد بزرگ دچار تردید شد، چون خودش هم شیرینی دوست داشت پیش خود فکر کرد : چطور به پسر بچه امر کند که از تقاضا برای شیرینی دست بردارد؟

مرد مقدس به پدر گفت: «پسرت را ماہ بعد بیاور.»

در طول آن ماه، مرد بزرگ، خوردن شیرینی را کنار گذاشت و وقتی که پدر و پسر دوباره آمدند، به پسر گفت: «بچه ی عزیزم! لطف می کنی دیگر از پدرت تقاضای شیرینی نکنی، چون او استطاعت خرید آن را ندارد؟»

از آن موقع به بعد، پسر بچه دیگر درخواست شیرینی نکرد.

پدر او به مرد بزرگ گفت: «چرا یک ماه پیش که برای این موضوع نزد تو آمدیم به پسرم نگفتی شیرینی درخواست نکند؟»

او جواب داد: «چطور می توانم از پسر تو بخواهم شیرینی خوردن را کنار بگذارد، در حالی که خودم دوست دارم شیرینی بخورم.»

نتیجه گیری:

کردار هر انسان مؤثرتر از سخن گفتارِ اوست.

هرگاه از کسی بخواهیم کاری انجام دهد، خودمان هم باید برای انجام دادن آن کار، پیش قدم باشیم.

ما نباید از کسی بخواهیم کاری را انجام دهد که خودمان دوست نداریم آن را انجام دهید.

همیشه مراقب باشیم که گفتار و کردار ما یکسان باشد.

 

 

 


داستان آموزنده برای کودکان | قصه های جذاب برای بچه ها
نرگس خانوم
کاربر فعال | ۲ | ۹۰ | ۱۷ آذر ۱۳۹۹

قصه آموزنده کوتاه


بازرگان و الاغش

در یک روز قشنگ بهاری، بازرگانی چند گونی نمک بار الاغش کرد تا به بازار ببرد و بفروشد.

بازرگان دنبال الاغش به راه افتاد. در راه به رودخانه ای رسیدند و فاصله ای با آن نداشتند.

متأسفانه الاغ لغزید و داخل آب افتاد و متوجه شد که بار نمکی که بر پشتش بود سبک شده است.

بازرگان کاری نمی توانست بکند، جز این که به خانه برگردد و دوباره گونیهای نمک را بار الاغ کند. وقتی به کنار ليز رودخانه رسیدند، این بار الاغ عمدا خود را در آب انداخت و تمام نمکهای پشتش دوباره داخل آب رودخانه ریخته و از بین رفتند.

بازرگان بی درنگ حقه ی الاغ را کشف کرد. سپس به خانه برگشت و این بار گونی های اسفنج بار الاغ کرد. االاغ حقه باز نادان، بار دیگر به راه افتاد و با رسیدن به رودخانه داخل آب افتاد، اما به جای اینکه بارش سبک شود، سنگین تر شد.

بازرگان به الاغ خندید و گفت: «ای الاغ احمق، حقه ی تو کشف شد، باید بدانی که کسانی که خیلی زیرک هستند، برخی اوقات روی خودشان زیادی حساب می کنند.»

 

 

 


داستان آموزنده برای کودکان | قصه های جذاب برای بچه ها
نرگس خانوم
کاربر فعال | ۲ | ۹۰ | ۲۵ آذر ۱۳۹۹

داستان آموزنده برای کودکان


مورچه و ملخ

یک روز سرد زمستانی، جمعی از مورچه ها مشغول خشک کردن مقداری ذرت بودند که در هوای مرطوب پاییز، نمدار شده بود.

ملخی نیمه مرده، یخ زده و گرسنه، پیشِ یکی از مورچه ها رفت.

ملخ با بی حالی گفت: « لطف کن و یک یا دو دانه از ذرتهایت را برای نجات جانم به من بده »

مورچه فورا گفت: «ما شب و روز کار کرده ایم تا این ذرت ها را به اینجا آورده ایم. چرا باید آنها را به تو بدهیم؟ تابستان گذشته، وقتی که باید غذا جمع آوری میکردی چرا این کار را نکردی؟»

ملخ گفت: « آه! من برای این جور کارها وقت نداشتم. من به جای اینکه ذرت انبار کنم، مشغول آواز خواندن بودم »

مورچه به نحو مسخره ای خندید و گفت: « در این صورت می توانی تمام زمستان را به جای غذا خوردن، آواز بخوانی » و بدون گفتن کلمه ای دیگر، به سر کارش برگشت.

 

نتیجه گیری :

اسلام به ما می آموزد که باید به فقرا کمک کنیم، اما این را نیز به ما آموخته است که باید سخت کار کنیم تا محتاج دیگران نشده و برای نیازمندی های روزمره، به لطف دیگران تکیه نکنیم .

 


داستان آموزنده برای کودکان | قصه های جذاب برای بچه ها
نرگس خانوم
کاربر فعال | ۲ | ۹۰ | ۳ دی ۱۳۹۹

قصه آموزنده کوتاه


ظرف ترک دار

روزی و روزگاری مردی هندی دو ظرف بزرگ برای حمل آب داشت که در دو طرف یک تیرک آویزان بودند که آن را روی گردنش حمل می کرد.

یکی از ظرفها ترک داشت، و همیشه بعد از گذر از راهی دراز از نهر تا خانه ی ارباب، نیمی از ظرف آب داشت در حالی که ظرف دیگر سالم بود همیشه پر به مقصد می رسید.

مدت دو سال بود که هر روز این جریان ادامه داشت و او تنها یک ظرف و نیم آب تحویل خانه ی ارباب میداد.

 

ظرف سالم از موفقیت هایش مغرور بود، اما ظرف ترکدار به خاطر نقصی که داشت احساس شرمندگی و بدبختی می کرد، چون هیچ گاه نمی توانست پُر به مقصد برسد.

کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند: «از خودم شرمنده هستم و از تو معذرت میخواهم » آن مرد گفت: «چرا؟ از چه شرمنده هستی؟»

ظرف گفت: «در دو سال گذشته توانسته ام تنها نصف بارم را تحویل دهم، چون ترک پهلویم سبب نشت آب به بیرون شده و تو نتوانسته ای ارزش زحمت خودت را به دست آوری» مرد حامل آب، برای نشت مداوم ظرف متأسف شد و برای همدردی با او گفت: «در راهی که به طرف خانه ی ارباب می رویم، می خواهم که به گلهای زیبای مسیر توجه کنی.»

در راه همان طور که مرد حامل از تپه ای بالا میرفت، ظرف کهنه ی ترک دار به آفتابی که به گلهای وحشی زیبای کنار راه، گرمی می بخشید توجه کرد، و کمی نشاط پیدا کرد. اما در انتهای راه، احساس بد او به قوت خود باقی بود، چون نصف آب او نشت کرده بود و بار دیگر از مرد حامل آب، به خاطر قصورش پوزش طلبيد.

حامل آب به ظرف گفت:  به گل های کنار راه توجه کردی؟ من در طرف تو در کنار راه بذر گل کاشته ام، و هر روز که از نهر به طرف خانه ی ارباب برمی گردیم، تو به گل ها آب میدهی. به مدت دو سال است که من گل های زیبا را جمع می کنم و میز ارباب را با آنها تزئین می کنم. بدون وجود تو، خانه ی ارباب از زیبایی و لطافت بی بهره می ماند.

نتیجه گیری :

هر یک از آدمها عيب خاص خودشان را دارند، اما نقص های آدمها زندگی را جالب و جذاب می کند.

به هر شخص به خاطر خوبی هایش و آنچه که واقعا هست احترام بگذاریم.

 

 

داستان آموزنده برای کودکان | قصه های جذاب برای بچه ها
نرگس خانوم
کاربر فعال | ۲ | ۹۰ | ۸ دی ۱۳۹۹
داستان عبرت آموز
درخشش کاذب

یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان ” موجاوه ” قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید . هرچند مقصود ما رفتن به یک ” دره ” بود اما برای دیدن آنچه میدرخشید مسیر خود را تغییر دادیم .

تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام گرم تر می شد راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم توانستیم کشف کنیم که چیست.
یک بطری نوشابه خالی بود و غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود .

از آن جا که بیابان بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت ” دره ” نرویم .
به هنگام بازگشت فکر کردم چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر ، از پیمودن راه خود باز مانده ایم ؟ اما باز فکر کردم ، اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چطور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است ؟

نکته اخلاقی : هر شکست لااقل این فایده را دارد ، که انسان یکی از راه هایی که به شکست منتهی می شود را می شناسد .


داستان آموزنده برای کودکان | قصه های جذاب برای بچه ها

مدرسه یاب، جستجوی مدارس

در حال بارگذاری...

برای نظردهی، کلیک کنید