۱۰۰٫۴k
 

داستان آموزنده و کوتاه

لیلا -
کاربر فعال | ۱۳۴ | ۳۱۲ | ۸ دی ۱۳۹۲
من دوست ندارم بزرگ شوم

 من دختر 10 ساله ی خانواده ی 4 نفره هستم. 
برادرم نصف سن من و 5 سال دارد.
مادرم 33 سال دارد. مادرم خانه دار است
و برای سیر کردن شکم من و برادرم هر روز 2 بار پیاز سرخ می کند.

او از بوی پیاز سرخ شده بدش می آید و ناراحت است که چرا کم بیرون از خانه می رود.
مامان دوست دارد شکم ما را سیر نکند و بیرون از خانه کار کند. 


خاله ی من 28 سالش است و در خارج از شهر کار می کند. 
صبح قبل از طلوع آفتاب به سرکار می رود و بعد از غروب آفتاب به خانه بر می گردد. 
پولی را که از کار کردن به دست میاورد غذای آماده می خرد و شکم خودش را سیر می کند. 
خاله همیشه خسته است و از هوای آلوده بدش می آید. 
خاله دوست دارد در خانه بماند و غذای خانگی را جلوی تلوزیون و با خیال راحت بخورد. 
مادر من با بابایم دعوا می کند که چرا باید همش پیاز سرخ کند، اما خاله ی با همکارانش دعوا می کند.

مادر من همکار ندارد که با او دعوا کند و خاله ی من شوهری ندارد تا با او دعوا کند. 
من 10 ساله هستم و باید تصمیم خودم را بگیرم که هوای آلوده بخورم یا بوی پیاز سرخ کرده. 
باید ببینم شکم خودم را سیر کنم یا شکم بچه هایم را. 
با شوهرم دعوا کنم یا با همکارانم. 

من دوست ندارم بزرگ شوم چون در هر صورت باید ناراحت باشم . . .
خانم  پارسا
کاربر فعال | ۰ | ۵ | ۳ اردیبهشت ۱۳۹۸
 

مدرسه یاب، جستجوی مدارس

در حال بارگذاری...

برای نظردهی، کلیک کنید