یه خاطره دوست داشتنی از یه دوستی قشنگ:
من با مریم(دوستم) از دوران ابتدایی دوست بودم
دوم راهنمایی بودیم تو مدرسه زنگ تفریح بود، شوخی شوخی هولش دادم سر خورد به لبه پله شکست!!!! خیلی گریه کردم آخه خیلی خون میومد، تو اون درد و ناراحتی میگفت هیچی نشده نترس خوب میشه، به کسی نگو تو هول دادی!!!مگه میشد نگم؟ همه دیده بودن! مادرش اومد مدرسه بردش دکتر سرشو بخیه بزنن...منم دیگه سراغش نرفتم تا اینکه مادرش بعداز 2روز اومد در خونمون تا دیدمش از ترس زدم زیر گریه، بغلم کرد گفت دخترم نمیای دوستتو ببینی دلش تنگ شده برات ! مامانم تازه اونجا جریانو متوجه شد و باهم رفتیم ملاقات و من کلی گریه و عذرخواهر کردم...
هنوزم دوستیم و چند وقت یکبار شکستگی ابروشو نشونم میده و میخندیم