ساعت ده و نیم صبح چهارشنبه با تحویل گرفتن دقیقه نودی مانتو شلوار فرم کارورزی ام از خیاطی سر کوچه که لباس هایم را بدون نوبت دوخته بود، آماده رفتن به مدرسه شدم. زمان زیادی نداشتم. فوراً لباسم را به اتوشویی بردم. صاحب مغازه هم، مانند من سرش شلوغ بود و گفت:« تا 45 دقیقه دیگر آماده می شود.» در این فاصله به خانه برگشتم و آخرین کارهایم برای اولین ورودم به مدرسه به عنوان معلم را انجام دادم. زمانی که دوباره به اتوشویی رفتم، ناگهان چشمم به زوجی جوان و خانواده هایشان افتاد که از محضر خانه کنار اتوشویی بیرون می آمدند. جوان، شیک وشاد بودند. آن ها هم، مثل من امروز روز مهمی در زندگی شان بود.
لینک دانلود
در حال بارگذاری...