۳٫۲k

چرا نمی توانید کودکی‌تان را بیاد آورید؟

مهرنوش
کاربر فعال | ۷۳ | ۶۹ | ۴ بهمن ۱۳۹۵

کودکان برای جذب اطلاعات جدید مانند اسفنج هستند. پس چرا شکل دادن اولین خاطره‌ ما این همه طول می‌کشد؟

شما برای صرف ناهار با شخصی که چند سال است او را می‌شناسید بیرون هستید. به همراه هم چندین مهمانی برگزار کرده‌اید، تولدها را جشن گرفته‌اید، از پارک‌ها دیدن کرده‌اید و به دلیل عشق مشترک به بستنی به هم نزدیک‌تر شده‌اید. شما حتی در تعطیلات با هم بوده‌اید. روی هم رفته آن‌ها پول تقریبا زیادی برای شما هزینه کرده‌اند - حدودا ۶۳،۲۲۴ پوند. مسأله این است که: نمی‌توانید هیچ چیزی از آن را به خاطر بیاورید.

از مهم‌ترین لحظه‌ زندگی - روز تولد شما - تا اولین گام‌ها، اولین کلمات، اولین غذا، درست تا مهد کودک، بیشتر ما نمی‌توانیم هیچ چیزی را از اولین سال‌های زندگی‌مان به یاد بیاوریم. حتی پس از اولین خاطره‌ ارزش‌مند ما، به یاد آوردن‌ها کم است و فاصله‌ بین‌شان زیاد است تا زمانی که تمام و کمال وارد کودکی شده‌ایم. چطور ممکن است؟

این حفره‌ در خاطرات ثبت شده‌ زندگی ما برای والدین ناامید کننده است و ده‌ها سال برای روان‌شناسان، عصب‌پژوهان و زبان‌شناسان گیج کننده بوده است. این مسأله برای زیگموند فروید، پدر روان‌درمانی، وسواسی حاشیه‌ای بود و اصطلاح "نسیان نوزادی" را بیش از ۱۰۰ سال پیش برای آن ابداع کرد.

کاوش در این فضای خالی ذهنی پرسش‌های جذابی را مطرح می‌کند. آیا اولین خاطرات شما واقعا اتفاق افتاده‌اند یا فقط اختراع شده‌اند؟ آیا می‌توانیم وقایع را بدون کلمات برای توصیف‌شان به خاطر بیاوریم؟ و آیا ممکن است روزی خاطرات از دست‌رفته خود را به یاد آورید؟

بخشی از این معما به این خاطر است که نوزادان برای اطلاعات جدید مانند اسفنج هستند، هر ثانیه ۷۰۰ اتصال عصبی جدید تشکیل می‌دهند و مهارت‌های زبان‌آموزی را چنان به خوبی به کار می‌برند که رنگ از رخ فاضل‌ترین سخنگویان به چند زبان می‌پراند. آخرین تحقیقات نشان می‌دهد که آن‌ها حتی پیش از خروج از رحم آغاز به پرورش ذهن‌شان می‌کنند.

اطلاعات حتی برای بزرگسالان هم اگر هیچ تلاشی برای حفظ‌ شان نباشد در طول زمان از بین می‌روند. بنابراین یک توضیح این است که نسیان نوزادی فقط نتیجه‌ روند طبیعی فراموش کردن چیزهایی است که ما در طول زندگی‌مان تجربه می‌کنیم.

یکی از پاسخ‌ها را از کارهای هرمان ابینگهاوس، روان‌شناس آلمانی قرن نوزدهمی می‌گیریم. او مجموعه‌ای از آزمایش‌های پیش‌رو را به روی خود انجام داد تا محدودیت‌های حافظه‌ انسان را امتحان کند. برای اطمینان از اینکه ذهنش در ابتدا یک لوح کاملا خالی است او "هجاهای بی‌معنی" را اختراع کرد - کلمات ساختگی با حروف تصادفی، مانند "کگ" یا "اسلنز" - و به حفظ کردن هزاران نمونه از آن‌ها پرداخت.

منحنی فراموشی او کاهش سریع بهت‌آور توانایی ما را برای به یاد آوردن چیزهایی که یاد گرفته‌ایم به نمودار می‌کشد: مغزهای به حال خود رها شده‌ ما نیمی از اطلاعات جدید را در ظرف یک ساعت بیرون می ریزند. تا روز ۳۰ ام ما حدود ۲-۳ درصد را نگه داشته‌ایم.

ابینگهاوس کشف کرد که شیوه‌ فراموش کردن ما کاملا قابل پیش‌بینی است. برای فهم این‌که آیا خاطرات نوزادان هیچ تفاوتی دارد، تنها کاری که باید انجام دهیم مقایسه‌ی نمودارها است. وقتی که دانشمندان این محاسبات را در دهه‌ ۱۹۸۰ انجام دادند کشف کردند که ما بسیار کم‌تر از آن‌چه که توقع داریم خاطرات بین تولد و ۶ یا ۷ سالگی را به یاد می‌آوریم. به وضوح چیز بسیار متفاوتی اتفاق می‌افتاد.

گروهی از مردم می‌توانند وقایع مربوط به زمانی را که تنها دو سال داشته‌اند به یاد بیاورند، ولی بقیه ممکن است هیچ خاطره‌ای از هیچ چیزی تا زمانی که هفت یا هشت ساله بودند، نداشته باشند.

شگفت‌آور است که پرده برای بعضی زودتر از دیگران بالا می‌رود. گروهی از مردم می‌توانند وقایع مربوط به زمانی که تنها دو سال داشتند را به یاد بیاورند، ولی بقیه ممکن است هیچ خاطره‌ای از هیچ چیزی تا زمانی که هفت یا هشت ساله بودند، نداشته باشند. به طور میانگین از حدود ۳ سال و نیمگی صحنه‌ها تکه تکه ظاهر می‌شوند. شگفت‌آورتر این‌که تفاوت در فراموشی بین کشورهای مختلف هم مشاهده شده است و میانگین آغاز اولین خاطرات ما ممکن است تا دو سال اختلاف داشته باشند.

آیا این می‌تواند سرنخ‌هایی برای توضیح فاصله‌ خالی قبلی عرضه کند؟ برای یافتن پاسخ این پرسش کی وانگ روان‌شناس دانشگاه کُرنل صدها خاطره از دانشجویان چینی و آمریکایی جمع‌آوری کرد. همان‌طور که کلیشه‌های ملیتی می‌توانست پیش‌بینی کند، داستان‌های آمریکایی طولانی‌تر، مفصل‌تر و آشکارا خودمحورانه بودند. از سویی دیگر داستان‌های چینی خلاصه و واقعی‌تر بودند و به طور میانگین شش ماه دیرتر هم شروع شده بودند.

این الگویی است که مطالعات متعدد دیگری آن را تأیید کرده است. به نظر می‌رسد آن‌هایی که خاطراتی با جزییات بیشتر و متمرکز بر خود دارند، آن‌ها را آسان‌تر به یاد می‌آورند. گمان می‌رود که کمی نفع شخصی می‌تواند مفید باشد، از این رو که ایجاد چشم‌انداز مخصوص خودتان به وقایع معنا می‌دهد. رابین فیوش، یک روان‌شناس از دانشگاه اموری، می‌گوید: این تفاوت بین فکر کردن به این است که "در باغ وحش چند ببر وجود داشت" و "من در باغ وحش چند ببر دیدم و هرچند ترسناک بودند، به من خیلی خوش گذشت".

وقتی‌که وانگ همان آزمایش را دوباره تکرار کرد و این بار از از مادران این بچه‌ها سؤال پرسید، او همان الگو را یافت. به عبارت دیگر، شمایی که خاطرات مبهم دارید: پدر و مادرتان را مقصر بدانید.

اولین خاطره‌ وانگ از کوه‌پیمایی در کوه‌های اطراف خانه‌‌شان در چونگکینگ چین به همراه مادر و خواهرش است. او تقریبا ۶ ساله بود. مسأله این است که تا پیش از آن‌که به آمریکا نقل مکان کند، هیچ وقت این سؤال از او پرسیده نشده بود. او می‌گوید: "در فرهنگ‌های شرقی خاطرات کودکی مهم نیستند. مردم می‌گویند 'چه اهمیتی برای تو دارد'؟"

وانگ می‌گوید: "اگر جامعه به شما می‌گوید که آن خاطرات برای شما مهم هستند، شما آن‌ها را نگه می‌دارید". سابقه اولین خاطرات به مائوری‌های نیوزیلندی تعلق دارد که فرهنگ‌شان تأکید بسیاری بر گذشته دارد. بسیاری از آن‌ها می‌توانند وقایعی را به یاد بیاورند که وقتی فقط دو سال و نیمه بودند، اتفاق افتاده.

فرهنگ ما می‌تواند شیوه‌ای که ما درباره‌ خاطرات‌مان حرف می‌زنیم را هم تعیین کند، و برخی از روان‌شناسان استدلال می‌کنند که خاطرات زمانی ایجاد می‌شوند که ما بر قدرت تکلم تسلط پیدا کرده‌ایم. فیووش می‌گوید: "زبان کمک می‌کند تا ساختار یا سازمان یا به عبارتی، یک روایت، برای خاطرات‌ ما فراهم شود. با ایجاد یک داستان، آن تجربه سازمان یافته‌تر و در نتیجه برای به یاد آوردن در طول زمان آسان‌تر می‌شود". با این حال بعضی از روان‌شناسان شک و تردید دارند که این نقش زیادی داشته باشد. برای نمونه هیچ تفاوت سنی برای گزارش اولین خاطرات بین کودکانی که ناشنوا به دنیا می‌آیند و بدون زبان اشاره بزرگ می‌شوند با دیگر کودکان وجود ندارد.

این ما را به این نظریه می‌رساند که نمی‌توانیم اولین سال‌های زندگی‌مان را به خاطر بیاوریم چون مغز‌ ما تجهیزات لازم را پیدا نکرده بودند. این توضیح با داستان مشهورترین مرد در تاریخ علم عصب‌شناسی، معروف به بیماری به نام ه. م.، اثبات می‌شود. پس از این‌که یک عمل نافرجام برای درمان صرع ه. م. به هیپوکمپوس (اَسبَک مغز) او آسیب زد، او نمی‌توانست هیچ واقعه جدیدی را به خاطر بیاورد. جفری فاگن که در دانشگاه سنت جان دانشجوی حافظه و یادگیری است، می‌گوید: "[هیپوکمپوس] مرکز توانایی ما برای یادگیری و به خاطر آوردن است. اگر به خاطر هیپوکامپوس نبود من حالا نمی‌توانستم این گفتگو را به خاطر بسپارم".

با این حال شگفت‌آور بود که او هنوز می‌توانست انواع دیگر اطلاعات را یاد بگیرد - درست مانند نوزادان. وقتی که دانشمندان از او خواستند که طرحی از یک ستاره‌ی پنج پر را با نگاه کردن به آن در یک آینه کپی کند (سخت‌تر از چیزی که به نظر می‌رسد)، او با هر نوبت تمرین پیشرفت کرد - هر چند خود این تجربه برایش کاملا جدید به نظر می‌رسید.

شاید وقتی بسیار جوان هستیم هیپوکمپوس به اندازه‌ کافی برای ساختن خاطره‌ای غنی از یک واقعه رشد نکرده است. بچه‌های موش‌ها، میمون‌ها و انسان‌ها همگی در سال‌های اولیه زندگی به اضافه کردن عصب‌های جدید به هیپوکمپوس ادامه می‌دهند و همه‌ ما نمی‌توانیم در کودکی به خاطرات ماندگار شکل دهیم - و گویی لحظه‌ای که ما به تولید عصب‌های جدید پایان می‌دهیم، ناگهان قادر به ساختن خاطرات بلندمدت می‌شویم. فاگن می‌گوید: "هیپوکمپوس کودکان بسیار کوچک و نوزادان بسیار توسعه نیافته است".

اما آیا هیپوکمپوس کامل شکل‌نگرفته خاطرات بلند مدت ما را گم می‌کند یا آن‌ها در وهله‌ اول هم شکل نگرفته‌اند؟ از آن‌جا که وقایع کودکی مدت‌ها پس از فراموش کردنشان می‌توانند به تأثیرگذاری بر رفتار ما ادامه دهند برخی روان‌شناسان فکر می‌کنند که آن‌ها باید جایی در انتظار باقی مانده باشند. فاگن می‌گوید: "این خاطرات احتمالا جایی که اکنون قابل دسترسی نیست ذخیره شده‌اند، اما اثبات تجربی آن بسیار دشوار است".

به هر جهت ما باید درباره‌ آن‌چه از کودکی به یاد می‌آوریم بسیار محتاط باشیم، کودکی ما احتمالا مملو از خاطرات ساختگی اتفاقاتی است که هرگز رخ نداده‌اند.

الیزابت لوفتوس، روان‌شناس از دانشگاه کالیفرنیا، زندگی حرفه‌ای خود را وقف این پدیده کرده است. او می‌گوید: "مردم می‌توانند تلقین‌ها را بگیرند و شروع به تجسم کردن‌شان کنند - این تلقین‌ها می‌توانند مانند خاطرات شوند".

وقایع خیالی

لوفتوس مستقیما می‌داند که چه ساده این اتفاق می‌افتد. مادر او وقتی که لوفتوس فقط ۱۶ سال داشت در یک استخر غرق شد. سال‌ها بعد خویشاوندی او را قانع کرد که او بدن شناور مادرش را پیدا کرده بوده.. همه آن‌ خاطرات به ذهن او هجوم آوردند، تا یک هفته بعد که همان خویشاوند تلفن زد و توضیح داد که اشتباه کرده است - فرد دیگری این کار را کرده است.

البته که هیچ کس دوست ندارد به او گفته شود که خاطراتش واقعی نیستند. لوفتوس می‌دانست برای قانع کردن کسانی که شک کرده بودند نیاز به مدرک اثبات خالی از ابهامی دارد. در دهه‌ی ۱۹۸۰ او برای یک مطالعه داوطلبانی استخدام کرد و خودش در ذهن آن‌ها خاطرات قرار داد.

لوفتوس دروغی با جزییاتی دقیق از گردش ناراحت کننده‌ای در یک مرکز خرید ساخت که داوطلبان پیش از آن‌که توسط زن مسن مهربانی نجات پیدا کنند و به خانواده‌ خود بپیوندند در آن مرکز خرید گم شده بودند. او برای این‌که این واقعه محتمل‌تر باشد حتی پای خانواده‌های‌شان را به میان کشید. ما اساساً به شرکت‌کنندگان در تحقیق‌مان گفتیم که با مادرتان صحبت کرده‌ایم و او به ما چیزهایی که برای شما اتفاق افتاده را گفته است. تقریبا یک سوم قربانیان او این داستان را باور کردند و ظاهرا بعضی‌ها این واقعه را با جزییات واضح به خاطر می‌آوردند. در واقع ما اغلب به خاطرات خیالی‌مان بیشتر از خاطراتی که واقعا اتفاق افتاده‌اند اطمینان داریم.

حتی اگر خاطرات ما بر اساس اتفاقات واقعی باشند، احتمالا در حقیقت دوباره شکل گرفته‌اند و دست‌کاری شده‌اند - خاطرات به جای خاطرات اول شخص از وقایع حقیقی با مکالمات در ذهن ما کاشته می‌شوند. آن وقتی که شما فکر می‌کردید اگر خواهرتان را با یک ماژیک دایمی به گورخر تبدیل کنید خنده دار خواهد بود؟ آن را در یک ویدیوی خانوادگی دیده‌اید. کیک فوق‌العاده‌ سه سالگی که مادرتان برای شما درست کرده بود چه؟ برادر بزرگ‌ترتان آن را به شما گفته است.

شاید بزرگ‌ترین راز این نباشد که چرا نمی‌توانیم کودکی‌مان را به یاد بیاوریم بلکه این باشد که آیا می‌توانیم اصلا هیچ کدام از خاطراتمان را باور کنیم؟

منبع: بی بی سی

چرا نمی توانید کودکی‌تان را بیاد آورید؟ چرا نمی توانید کودکی‌تان را بیاد آورید؟ چرا نمی توانید کودکی‌تان را بیاد آورید؟

maryam_f123
کاربر فعال | ۲ | ۷ | ۲۰ خرداد ۱۳۹۶

کاشکی غیر به یاد اوردن می تونستیم برگردیم بهش . ایده شات

khashayarkhosravi
کاربر فعال | ۰ | ۴ | ۲۰ خرداد ۱۳۹۶

دقیقا خانم مریم  گل گفتین کاش میشد افسوس......................

آوا کیانی
کاربر فعال | ۲۴ | ۲۸۶ | ۴ شهریور ۱۳۹۶

تقریباً هیچ‌کس از دو سال ابتدایی زندگی‌اش هیچ خاطره‌ای ندارد و خیلی از افراد از هفت یا هشت سال اول زندگی‌شان هم خاطره‌ای ندارند. این در حالی است که تواناییِ یادگیریِ ما در اوان کودکی، به شکلی خیره‌کننده، بیشتر از مابقیِ سال‌های عمرمان است. دلیل این «نسیان کودکی» چیست؟ دانشمندانِ مختلف تحقیقاتِ وسیعی دربارۀ این پدیدۀ مرموز انجام داده‌اند که یافته‌های آن‌ها فهمِ ما را از سازوکارِ ایجاد خاطره دگرگون کرده است.

برای چند سال، با کسانی آشنا بوده‌اید، همراهِ هم برای صرف غذا بیرون رفته‌اید. با یکدیگر مهمانی‌هایی برگزار کرده‌اید، جشن تولد گرفته‌اید، پارک رفته‌اید و به خاطر علاقۀ مشترکتان به بستنی روابطتان محکم‌تر شده است. حتی در تعطیلات باهم بوده‌اید. روی‌هم‌رفته، این آدم‌ها مقدار زیادی پول، نزدیک به ۶۳۲۲۴ یورو، برای شما خرج کرده‌اند. اما مسئله این است که شما هیچ‌یک از این چیزها را به یاد نمی‌آورید.

بسیاری از ما نمی‌توانیم هیچ‌چیز از نخستین سال‌های زندگی‌مان به یاد بیاوریم، از پرشورترین لحظۀ زندگی-روز تولد- گرفته تا اولین قدم، اولین لغت، اولین غذا و یا حتی دوران مهدکودک. حتی پس از آن اولین خاطرۀ گران‌بها، تا چند سالگی‌مان، فقط تک‌وتوک خاطره‌هایی به یادمان مانده است. چطور چنین چیزی ممکن است؟

این حفرۀ خالی در ثبت زندگی‌هایمان، والدین را ناامید کرده و روان‌شناسان و عالمان مغز و اعصاب و زبان‌شناسان را برای چندین دهه گیج کرده است. این یکی از وسواس‌های ذهنی پدرِ روان‌درمانی، زیگموند فروید بود که اصطلاح «نسیان کودکی» را صدسال قبل برایش وضع کرد.

کندوکاو در این حفرۀ ذهنی سؤالات شگفت‌آوری را ایجاد می‌کند. آیا ابتدایی‌ترین خاطراتِ ما واقعاً اتفاق افتاده‌اند، یا اینکه صرفاً ساختگی‌اند؟ آیا می‌توان حوادث را بدون واژه‌هایی برای توصیفشان به خاطر آورد؟ و آیا می‌شود روزی امکانش فراهم شود که خاطره‌های ازدست‌رفته‌تان برگردد؟

بخشی از معما، از این واقعیت برمی‌خیزد که کودکان، از یک منظر، اسفنج‌هایی برای اطلاعات جدید

یک تبیین می‌گوید نسیانِ طفولیت نتیجۀ فرآیندی طبیعی است که طی آن چیزهایی را که در طول زندگی‌مان تجربه می‌کنیم فراموش می‌شود

هستند که در هر ثانیه 700 اتصال عصبی جدید شکل می‌دهند و مهارت‌های یادگیری زبان را به‌گونه‌ای اعمال می‌کنند که فاضل‌ترین اشخاصِ چندزبانه را نیز به حسادت می‌اندازد. آخرین تحقیقات نشان می‌دهد که آن‌ها آموزش دادن ذهنشان را پیش از آن‌که از رحم مادر خارج شوند آغاز می‌کنند.

اما اگر تلاشی برای حفظ اطلاعات نشود، حتی برای بزرگ‌سالان، این اطلاعات در طول زمان از بین می‌رود. بنابراین، یک تبیین چنین خواهد بود که نسیانِ طفولیت نتیجۀ فرآیندی طبیعی است که طی آن چیزهایی را که در طول زندگی‌مان تجربه می‌کنیم فراموش می‌شود.

یک راه‌حل، ریشه در کارهای روان‌شناسِ آلمانیِ قرن نوزده هرمان ابینگهاوس دارد. او مجموعه‌ای از آزمایش‌های پیشتاز بر روی خودش را راهبری کرد تا حدود حافظۀ آدمی را بیازماید. او واج‌های بی‌معنایی-مثل kag- را ساخت و هزاران واج ازاین‌دست را به خاطر سپرد تا مطمئن شود که ذهنش یک لوح خالی برای شروع آزمایش‌ها است.

منحنی فراموشی او نشان می‌دهد که توانایی ما برای یادآوری اموری که یاد گرفته‌ایم نزول بسیار تندی دارد. مغز ما اگر به حال خود رها شود، در هر یک ساعت، نصفِ ورودی‌های جدید را دور می‌ریزد. با گذشت ۳۰ روز ما حدود ۲ الی ۳درصد را حفظ کرده‌ایم.

ابینگهاوس به شکل قاطعی کشف کرد که شیوۀ فراموشی ما کاملاً پیش‌بینی‌پذیر است. برای پی‌بردن به اینکه آیا حافظۀ کودکان هیچ‌گونه تفاوتی دارد یا نه، کافی است آن را با نمودارها مقایسه کنیم. وقتی دانشمندان در دهۀ ۱۹۸۰ این مسائل را محاسبه کردند، کشف کردند که ما خاطراتِ بین تولد تا سن ۶ یا ۷ سالگی را بسیار کمتر از آنچه انتظار می‌رود، به یاد می‌آوریم. به‌روشنی، امر بسیار متفاوتی در جریان بود.

به‌طور شگفت‌آوری، برای برخی، حجاب‌ها زودتر از بقیه برداشته می‌شود. برخی افراد می‌توانند حتی حوادثی مربوط به دوسالگی‌شان را نیز به یاد بیاورند، درحالی‌که سایرین ممکن است هیچ اتفاقی حتی مربوط به ۷ یا ۸ سال اول زندگی‌شان را نیز به خاطر نیاورند. به‌طور میانگین، تکه تصویرها از حدود سن سه‌و‌نیم سالگی ظاهر می‌شود. شگفت‌آورتر اینکه مشاهدات این را هم نشان می‌دهد که فراموشی در کشورهای

مغز ما اگر به حال خود رها شود، در هر یک ساعت، نصفِ ورودی‌های جدید را دور می‌ریزد

مختلف با یکدیگر ناهم‌خوان است؛ نقطۀ شروع اولین خاطره‌ها در کشورهای مختلف تا ۲ سال می‌تواند بالا و پایین شود.

آیا این مطلب می‌تواند سرنخی برای تبیین این گذشتۀ خالی مطرح کند؟ برای پی‌بردن به پاسخ این سؤال، کای وانگ روان‌شناس دانشگاه کُرنل صدها خاطره از دانشجویان چینی و آمریکایی جمع‌آوری کرد. همان‌طور که کلیشه‌های ملی پیش‌بینی می‌کرد، خاطره‌های آمریکایی بلندتر، با تفصیلات بیشتر و به‌طور مشهودی خودمحورانه بودند. در مقابل، داستان‌های چینی مختصرتر و واقعی‌تر بودند؛ به‌طور میانگین، آن‌ها شش ماه نیز دیرتر آغاز شدند.

این الگویی است که با مطالعات بی‌شمار دیگری تأیید می‌شود. خاطره‌های مفصل‌تر و متمرکز بر خود، ظاهراً راحت‌تر یادآوری می‌شوند. به نظر می‌رسد که یک ذره معطوف‌بودن به خود می‌تواند مفید باشد، چون با توسعه‌دادن نظرگاه شخصی‌تان حوادث معنادار می‌شوند. رابین فیووش، روان‌شناس دانشگاه ایموری می‌گوید «بین دانستن این‌که "ببرها در باغ‌وحش وجود داشتند" و "من ببرها را در باغ‌وحش دیدم و حتی اگر وحشتناک بودند ولی من خوش گذراندم." تفاوت وجود دارد.»

وقتی وانگ همین آزمایش را دوباره، این بار با سؤال‌کردن از مادران این کودکان تکرار کرد، بازهم به الگوی مشابهی پی‌ برد. به‌عبارت‌دیگر، ای کسانی که حافظه‌های تار و مبهم دارید، والدینتان را سرزنش کنید!

نخستین خاطرۀ وانگ، پیاده‌روی در کوه‌هایی اطراف منزل خانوادگی‌اش در شهر چنگ کینگ چین، همراه مادر و خواهرش است. در این هنگام، او تقریباً شش‌ساله بود. موضوع این است که تا زمانی که وانگ به ایالات‌متحده برود، هرگز دراین‌باره از او سؤال نشده بود. او می‌گوید «در فرهنگ‌های شرقی خاطرات کودکی مهم نیستند. افراد می‌گویند "چه اهمیتی دارد؟"»

وانگ می‌گوید: «اگر جامعه به شما بگوید که فلان خاطرات مهم‌اند، شما آن‌ها را نگه خواهید داشت». رکورددار ثبت

نقطۀ شروع اولین خاطره‌ها در کشورهای مختلف تا ۲ سال می‌تواند بالا و پایین شود

اولیه‌ترین خاطره‌ها مربوط به اهالی قبائل مائوری در زلاندنو است، که فرهنگشان تأکید شدیدی بر گذشته دارد. بسیاری از افرادِ این قبائل می‌توانند حوادثی را به خاطر بیاورند که در سن دو سال و نیمی آن‌ها رخ می‌دهد.

فرهنگ ما، می‌تواند طریقۀ صحبت درباره خاطره‌هایمان را نیز تعیین کند. بعضی روان‌شناسان استدلال می‌کنند که خاطرات فقط وقتی می‌آیند که ما قدرت سخن گفتن را فراگرفته‌ایم. فیووش می‌گوید زبان به شکل‌گیری یک ساختار یا یک سازمان برای خاطرات ما کمک می‌کند. این ساختار یا سازمان در واقع یک روایت است. تجربه با ساختن یک داستان سازمان‌یافته‌تر می‌شود و بنابراین در طول زمان راحت‌تر به یاد آورده می‌شود».

بااین‌همه، برخی روان‌شناسان تردید دارند که این موضوع نقش چندانی ایفا کند. به عنوان مثال، کودکانی که ناشنوا متولد شده‌اند و بدون زبان اشاره رشد کرده‌اند را در نظر بگیرید، به لحاظ سنی که این کودکان در آن نخستین خاطراتشان را گزارش می‌کنند، هیچ تفاوتی [با دیگران] وجود ندارد.

این مسئله ما را به نظریه‌ای رهنمون می‌کند که می‌گوید ازآن‌رو نمی‌توانیم نخستین سال‌هایمان را به یاد بیاوریم که مغزمان به سازوبرگ لازم مجهز نشده است. این تبیین برخاسته از مشهورترین شخصیتِ تاریخ علم اعصاب است که به بیمار اچ‌ام شهرت دارد. پس از عمل جراحی ناموفق برای درمان صرع این بیمار، هیپوکامپ او آسیب دید و بدین‌ترتیب دیگر قادر نبود هیچ حادثه جدیدی را به یاد بیاورد. جفری فیگن، یکی از دانشمندان حافظه و یادگیری در دانشگاه سنت جان می‌گوید: «این ناحیه در مغز، مرکز توانایی ما برای یادگیری و یادآوری است. اگر به خاطر هیپوکامپ نبود ما قادر نبودیم همین گفت‌وگو را نیز به یاد بیاوریم».

با همۀ این‌ها، به طرز شگفت‌آوری او قادر بود -دقیقاً مثل کودکان- انواع جدیدی از اطلاعات را یاد بگیرد. وقتی دانشمندان از او خواستند که ستاره‌ای پنج پر را با نگاه‌کردن به آن در آیینه

کودکی ما احتمالاً پر از خاطره‌های کاذب است از اتفاقاتی که هرگز رخ نداده‌اند

نقاشی کند (که سخت‌تر از آن چیزی است که به نظر می‌آید) در هر بار تمرین علیرغم این‌که این تجربه کاملاً برایش جدید به نظر می‌رسید ولی نقاشی‌اش بهتر می‌شد.

شاید وقتی ما خیلی کم سن و سال بودیم هیپوکامپ‌مان تا آن اندازه رشد نکرده که از هر واقعه، خاطره‌ای غنی بسازد. بچه‌های موش و میمون و انسان‌، همگی در سال‌های نخست زندگی‌شان نورون‌های جدیدی به هیپوکامپ مغزشان افزوده می‌شود و بچۀ موش‌ها و میمون‌ها نیز مانند بچه‌های ما ناتوانند از اینکه در کودکی خاطرات ماندگار بسازند. ظاهراً لحظه‌ای که ما ساختن نورون‌های جدید را متوقف می‌کنیم، قادر به ایجادِ خاطراتِ بلندمدت می‌شویم. فیگن می‌گوید در کودکان و خردسالان هیپوکامپ بسیار رشد نایافته است.

اما آیا این هیپوکامپِ در حال شکل‌گیری است که حافظه‌های بلندمدت ما را از بین می‌برد؟ یا اصلاً چنین خاطراتی هرگز شکل نمی‌گیرند؟ چون اتفاقات دوران کودکی پس از مدت‌ها فراموشی می‌تواند بر رفتارهای ما تأثیر بگذارد، برخی روان‌شناسان چنین فکر می‌کنند که این اتفاقات باید در جایی باقی‌مانده باشند. فیگن می‌گوید «خاطرات احتمالاً در جایی ذخیره می‌شوند که در حال حاضر در دسترس نیست، اما بسیار دشوار است که به‌طور تجربی این مطلب را اثبات کرد».

بااین‌همه، باید نسبت به چیزهایی که از دوران کودکی به یاد می‌آوریم، بسیار محتاط باشیم. کودکی ما احتمالاً پر از خاطره‌های کاذب است از اتفاقاتی که هرگز رخ نداده‌اند.

الیزابت لوفتوس، روان‌شناس دانشگاهِ یوسی‌آی، همۀ کار خود را به این پدیده اختصاص داده است. او می‌گوید افراد می‌توانند تلقینات را بپذیرند و شروع به تصویرسازی از آن‌ها کنند، این تصویرها مثل خاطره‌ها می‌شوند.

حوادث تخیلی
لوفتوس بنا بر تجربۀ دستِ اول خودش، می‌داند که این اتفاق چه راحت رخ می‌دهد. وقتی او 16 ساله بوده، مادر او در استخر شنا غرق می‌شود. سا‌ل‌ها بعد، یکی از خویشاوندان،

حتی اگر خاطراتِ شما بر مبنای اتفاقات حقیقی باشند، به‌احتمال زیادی در بازبینی‌ها، قالب‌ریزی و دستکاری‌ شده‌اند

او را متقاعد کرد که او بدن شناور مادرش را پیدا کرده بوده است. خاطرۀ آن ماجرا دوباره ذهنش را درگیر کرده بود تا اینکه یک هفته بعد همان خویشاوند زنگ زد و توضیح داد که او خطا کرده و آن بدن، بدن شخص دیگری بود.

البته هیچ‌کس دوست ندارد که به او بگویند خاطراتش واقعی نیستند. لوفتوس دانست که برای متقاعد کردن شکاکان نیاز به اثباتی خالی از ابهام دارد. در دهۀ ۱۹۸۰ داوطلبانی را برای بررسی استخدام کرد و خاطراتی را خودش در ذهن آن‌ها کاشت.

او دروغ آگاهانه‌ای دربارۀ سفری دلخراش به یک بازارچه و گم‌شدن در آن به آن‌ها گفت و بیان کرد که خانمی مسن و مهربان نجاتشان داده و دوباره به خانواده‌ها‌شان بازگردانده است. برای اینکه این واقعه معقول‌تر جلوه کند، او حتی پای خانواده‌ها را نیز به میان کشید. «ما اساساً به شرکت‌کنندگانمان می‌گفتیم که ما با مادرت صحبت کرده‌ایم، او به ما حوادثی که برای تو رخ داده را گفته است». نزدیک به یک‌سوم قربانیان، فریب آن را خوردند و حادثه را با جزئیات دقیق به‌خوبی به یاد آوردند. درواقع، ما غالباً اعتماد بیشتری نسبت به حافظه‌های تخیلی‌مان داریم تا نسبت به اموری که واقعاً رخ‌داده‌اند.

حتی اگر خاطراتِ شما بر مبنای اتفاقات حقیقی باشند، به‌احتمال زیادی در بازبینی‌ها، قالب‌ریزی و دستکاری‌ شده‌اند؛ خاطره‌هایی که با گفت‌وگوها کاشته می‌شوند، نه خاطره‌های اول شخص از حوادث واقعی. آن دفعه‌ای که فکر کردید بانمک است که خواهرتان را با ماژیک خط‌خطی کنید تا شبیه گورخر شود؟ این را در یک فیلم خانوادگی دیدید. کیک شگفت‌انگیز سومین جشن تولد را که مادرتان برایتان پخته بود؟ برادر بزرگ‌ترتان درباره‌اش حرف زده بود.

شاید بزرگ‌ترین راز این نباشد که چرا ما نمی‌توانیم کودکی‌مان را به یاد بیاوریم، بلکه این است که اصلاً آیا می‌توانیم به خاطراتمان باور داشته باشیم یا نه.


مدرسه یاب، جستجوی مدارس

در حال بارگذاری...

برای نظردهی، کلیک کنید