۲۶۰٫۷k
 

نوستالژی های شیرین مدرسه

نغمــــــــــــــــــه وکیلی
کاربر فعال | ۱۸۶ | ۵۴۳ | ۱۹ شهریور ۱۳۹۲
ﯾـــــــــﺎﺩﻣﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﭘﺮﺍﺳﺘﺮﺱ ﺗﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﺎﺕﺩﻭﺭﺍﻥ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮑﺘﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﯿﺸﺪﻣﺒﺼﺮ ﺩﻓﺘﺮﺍ ﺭﻭ ﺟﻢ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻣﯿﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﻣﯿﺰﻣﻌﻠﻢ
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻫﯽ ﺣﻮﺍﺳﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮﻣﻮﻥ ﺑﻮﺩ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﮐﯽﻧﻮﺑﺖ ﺻﺤﯿﺢ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﯾﮑﺘﻪ ﻣﺎ ﻣﯿﺸﻪﻧﻮﺑﺘﻤﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﺪ ﻫﻤﺶ ﭼﺸﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭﻣﻌﻠﻢ ﺑﻮﺩ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﻏﻠﻂ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﯾﺎ ﻧﻪ ﻗﻠﺒﻤﻮﻧﻢ ﺗﻨﺪﺗﻨﺪ ﻣﯿﺰﺩ 


mohsen125
کاربر فعال | ۲۳ | ۱۹ | ۲۲ فروردین ۱۳۹۵
آرمینا بانو ...مخلصیم :)
و اما ...مهمترین مسئله در بیاد آوردن یک خاطره بنظر من بو (رایحه )...هست
مثلا :
هر موقع که از در یه خونه ای رد میشید ...و بوی تینر رنگ که به دماغ تون میخوره ...نا خدا آگاه کلی خاطره براتون تداعی میشه
و خلاصه یه حس خواصی پیدا می کنید
و اما این خاطره من بیشتر نقش بویایی داره :)یعنی هر موقع که این بو به دماغم میخوره ...این خاطره که الان میخوام بگم برام
تداعی میشه ...
بوی فلفل دلمه + بوی بادمجون تپل آآآ (یسزی بادمجون هستن که قلمی هستن ...ولی یسری دیگه تپل هستن ..معمولا
مادر آآآآ...با یه هنر خواصی توشو خالی می کنن که کلا شبیه بادکنک مشکی میشه ...واسه دلمه ...:)
+بوی بامیه (زولبیا بامیه ...نه ها ...با میه خرشتی :)...+ بوی گوجه فرنگی شکسته (گوجه شکسته ..به گوجه ای که
نه له شده ..نه سالمه ...کلن گوجه شاستی خورده ..رو. میگن گوجه شکسته :) که در حال ترش شدنه ...یکمم هم بوی
سبزیجات لینچ شده (لینچ شده ...اصطلاح مادر بزرگمه ..به لیچ ..میگه لینچ ...و ..به هویج ..می گه هویژ...:)
حالا همه این بو ها رو با هم که میکس کنی میشه بوی ومغازه ..حاجی بادمجونی :)
این حاجی بادمجونی ..اون موقع ها ..یه مرد 50 ساله بود ...رنگ ته دیگ سیب زمینی :)..یعنی یه قسمت صورتش سیاه بود
..یه قسمت گندمی ...قد 160 سانت ..دور کمر 150 سانت ...:)همیشه خدا کثیف و ژولیده ....جلوی شیکمش هم ....
یعنی پیرهنش ....سیاه و کثیف ...یعنی به دونه چشم مصلح و میکرسکوپ ...شما شهر بازی میکرب ها رو میدیدی :)
یه روز گرم تابستونی ...حدودا ساعت 10 صبح
من با دوچرخه ام رفتم ...یادم نیست ...کلم بگیرم ...یا ...عنچه کلم بگیرم ...یا گل کلم :)
این حاجی بادمجونی داشت هندونه خالی میکرد ...خودش تو خیابون روی وانت ...منوچر پسرش ام توی مغازه
باباهه از روی وانت هندونه رو بلوتوث میکرد ...پسرش توی مغازه دریافت میکرد ...:)
خلاصه من با دوچرخه رسیدم جلوی مغازه اینا ...یعنی من بین این پدر و پسر قرار گرفتم ...
یهو ..منوچر منو دید ...گفت محسن دوچرختو میدی منم بازی کنم ...توی همون لحظه تا من جواب بدم یهو
دیدم یه چیزی از بالای سرم رد ....هندونه بود ...ولی خوب منوچر کلا هواسش به دوچرخه من بود ...
یادش رفته بود بابای عزیزش داره هندونه از روی وانت ول میکنه ...
فرصت عکس العمل نداشت ...هندونه از منوچر هم رد میشه ....
خوب چی شد تا الان ...توی یک لحظه یه هندونه از روی وانت ..بیرون از مغازه ...به داخل مغازه پرتاب میشه
از من رد میشه ...از منوچر ..رد میشه ...
میره مستقیم میخوره به قفس قناری های حاجی بادمحونی ...خلاصه ..هنودنه با قفس داغون شده میخوره کف مغازه
..بعد از یه سوکت سنگین ...شاید 1 دقیقه بعد ..صدای قناری ها در میاد ...بعد از صدای قناری ها ..خودشون هم از توی قفس
در میان ...تا حاجی بادمجونی ..با اون هیکل ورزیدش به خواد از رو وانت بیاد پایین ..این دوتا قناری ...مرز هوایی کشور رو رد کرده بودن :)
خلاصه ...بعد از اون اتفاق ها ..ما تو محل به منوچر ...قناری می گفتیم ...چون آقاش مجبورش می کرد جای قناری بخونه
اینقد خنگ بود ...صدای دزد گیر ماشین در میورد ...بعد میگفت ...قناری داره متال میخونه :)
خلاصه ...با اون همه توصیفات که گفتم ....یعنی این بو ها و اتفاقات ...هر موقع اون بو به من میخوره ...یاده حاجی بادمجونی ...
نه اصلان ....منوچر ...اون که خنگ بود الان خیلی پیشرفت کرده باشه بتونه صدای زنگ بلبلی در بیاره ....قناری ها ....ابدن...
اونا قسمتشون آزادی بود ...و آزاد شدن ....بعله درست حدس زدن ....یاده دوچرخم میفتم ...:)
شهروز
کاربر فعال | ۱۳ | ۲۴ | ۲۳ فروردین ۱۳۹۵
نغمــــــــــــــــــه وکیلی
کاربر فعال | ۱۸۶ | ۵۴۳ | ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
مدرسه کلوب
mohsen125 : 

مدرسه کلوب

15 خیلی خووووووبه

شما متولد چندی؟

mohsen125
کاربر فعال | ۲۳ | ۱۹ | ۲ خرداد ۱۳۹۵
:)...شما محبت داری نغمه عزیز
من متولد 22 شوال 1400 ...به دو دلیل قمری سن تولدم رو نوشتم
1-لامصب خیلی رند ه ...1400/10/22
2-گفتم خدا رو چه دیدی ..شایدم روزی ما آدم حسابی شدیم ...تو ایران هم که کلا سیستم اداری و دولتیش
قمریه ....خواستن تعطیل رسمی کنن روز تولدم رو ...زیاد سختشون نباشه :)
به شمسی میشه ...12 شهریور 59 :)
از قدیم ناف منو با تجدیدی بریدن ...من اون موقع ها که درس میخوندم ....حضورم تو مدرسه تابستون پر رنگ تر بود
یادش بخیر ...منو 3 بار از مدرسه اخراج کردن ..جوری که پروندم رو قشنگ زدن زیر بغلم :)
این خاطرم برای سال 2 ام دبیرستانم ه :)
اون لحظه که پروندم زیر بغلم بود ....با خودم فک کردم ...ببین تو دیگه فارق التحصیل شدی ...باید یه کاری پیدا کنی
...یکم فک کردم برای کار ...گفتم ...میرم پیش مادر بزرگم ...یکم ازش پول میگیرم ...یه پیکان میخرم ...
بعد ...تو دوزی ه ماشین رو باید عوض کنم خوب ...اگه بخوام مسافر کشی کنم ...باید ماشین جوری باشه که آدم
رقبت کنه جلوی مسافر ترمز بزنه ..یعنی شرمنده مسافر نشه خوب :)...بعد گفتم از این بو گیرای ماشین که مثل
کاج هست ...یدونه از اینا میخرم ...خلاصه ماشین بوی خوب بده ...بعد میرم تو خط های بالاشهر کار میکنم
...آدم که اونجا میره ...اصلا اب و هواش میزونه ..خونه ها میزونه ...خوب ..به نسبت هم ادماش میزونن ...
سعی می کنم بیشتر در بستی کار کنم ...یا شایدم رفتم تو آژانس ....
راستش تنها مسئله ای که اون لحظه ...پشت در اتاق ناظم ...خیلی ذهن منو در گیر کرده بود
این بود
پشت شیشه ماشین چی بنویسم
اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست ؟؟!!
یا
عاقبت فرار از مدرسه :)))
خلاصه ...تو همین افکار بودم که ...دیدم بابای دوستم که دبیر مدرسه بود اومد ...
گفت چی شده ؟؟
گفتم والا چیزه خواصی نیست ..اینا بزرگش کردن
گفت بهت میگم بگو
گفتم ...هیچی با معلم ها فوتبال بازی کردیم ...من خدا شاهده بدنه هیچ غرضی ...اومدم توپ شوت کنم ...کفش رو هم شوت کردم
رفته خورده به معلم پرورشی ...الان شاکی خصوصی دارم :)))
خلاصه با سفارش ایشون ...بلخره باز پروندمون رو گذاشتن سر جاش :)
البته درس عبرتی که از این قضیه من گرفتم اینه که ..دیگه موقع فوتبال دمپایی نپوشم ...و مطلب بعدی ...از هر چیزی میشه بجای
سلاح استفاده کرد ....بستگی داره طرف مقابل چطوری فک کنه :))))

طرلان
کاربر فعال | ۹ | ۲۹ | ۱۸ مرداد ۱۳۹۵
وای یادش بخیر
چه نوستالژی های خوبی
مرسی از دوستان
نغمــــــــــــــــــه وکیلی
کاربر فعال | ۱۸۶ | ۵۴۳ | ۳ شهریور ۱۳۹۵
من چند روز پیش یاد وقتی میفتادم که امتحان کلاسی داشتیم اما معلم نمیومد مدرسه
علی
کاربر فعال | ۱۷۷ | ۴۷۰ | ۸ شهریور ۱۳۹۵

نوستالژی خفن 15

نوستالژی های شیرین مدرسه

نسیبه حاتمی
کاربر فعال | ۸۷ | ۲۱۳ | ۲۲ بهمن ۱۳۹۵
لیلاس
کاربر فعال | ۱ | ۳ | ۲۳ بهمن ۱۳۹۵
اون زمان خوراکیهای مدرسه هم خیلی متنوع نبود یه چیزای خاصی بود مثل رنگارنگ مینو و تک تک مینو و بیسکوئیت ساقه طلایی مینو و ترد نمکی مینو که الانم منو یاده ایام مدرسه میندازن
اکبرنیک
کاربر فعال | ۳ | ۳۱ | ۲۸ اسفند ۱۳۹۵
من یه دفترچه ی خاطرات دارم هنوزم نگهش داشتم معلم هامو دوستام برام مینوشتن بعضی اوقات میخونمش هم خندم میگیره هم گریه خنده به خاطر نوشتن بچه ها و دست خطشون گریه هم برای اینکه چه دوران خوبی داشتیم ما همه شاد هیچکس به کس دیگه ای حسادت نداشت خلاصه که همه چی خیلی خوب بود نامردی نبود اون موقع الان خوب باشی تعجب آوره برای همه بعد هم بهت میگن ساده چقدر ساده ای تو اخه ؟
تازه سوال هم ازت میپرسن و شروع میکنن به نصیحت کردنت نمیدونن تو میخوای خوب باشی تا بقیه هم یاد بگیرن تو این دوره زمونه
چقدر دلم تنگ شده بود که کلی باهاتون درد و دل کردم
نادره بیگ
کاربر فعال | ۵ | ۳۴ | ۱۶ فروردین ۱۳۹۶
مدرسه کلوب
لیلاس : 

مدرسه کلوبدقیقا باهاتون موافقم من هنوز که هنوزه رنگارنگو دوست دارم اصن وقتی وارد سوپر میشم رنگارنگ میبینم دلم میخواد ازش یه باکس کامل و بخرم اما اگه دقت کرده باشین بچه های الان رنگارنگ و خیلی دوست ندارند و خیلی هم نمیخورند حالا این شاید مختص بچه هایی بوده که من دیدم و سرو کار داشتم باهاشون اما من خیلی دقت کردم دیدم واقعا نمیخورن یا اگرم میخوردن فقط یه ذره رنگارنگ خودش کوچیکه دیگه چه برسه به یه ذره البته برای من شاید کوچیک باشه41515
شیوا ذبیحی
کاربر فعال | ۲۳ | ۳۰ | ۲۹ شهریور ۱۳۹۸
عطرین عطرین :
مدرسه کلاب
شیوا ذبیحی : 

چه حس مقتدرانه ای بهمون دس می داد وقتی نمره خوشنویسی مون که شب بابامون برامون نوشته بود رو معلم نمی فهمید و 20 می گرفتیم
مدرسه کلاب
واااای شیواااا یادش بخیر

من بعضی وقتا انشامو بابام می نوشت

چ دورانی واقعا یادش بخیر کاش میشد برگشت به اون دوران

 

مدرسه یاب، جستجوی مدارس

در حال بارگذاری...

برای نظردهی، کلیک کنید