(مدیریت خشم)
از خاطرات مارگارت تاچر :
وقتي جوان بودم قايق سواري را خيلي دوست داشتم,يک قايق کوچک هم داشتم که با آن در درياچه قايق سواري ميکردم و ساعت هاي زيادي را آنجا در تنهايي ميگذراندم.
شبي بدون آنکه به چيز خاصي فکر کنم نشستم و چشم هايم رابستم.شب خيلي قشنگي بود.در همين زمان قايق ديگري به قايق من برخورد کرد,عصباني شدم و خواستم با شخصي که با کوبيدن به قايق آرامش من را بر هم زده بود دعوا کنم ولي ديدم قايق خالي است.کسي در قايق نبود که با او دعوا کنم و عصبانيت خودم را به او نشان دهم, چطور ميتوانستم خشم خودم را تخليه کنم ؟هيچ کاري نميشد کرد. دوباره نشستم و چشم هايم را بستم,عصباني بودم....در سکوت شب کمي فکر کردم,قايق خالي براي من درسي شد....
از آن به بعد,اگر کسي باعث عصبانيت من شود,پيش خودم ميگويم :"اين قايق هم خالي است ".
در واقع آن کس که شما را عصباني ميکند,شما را فتح کرده.اگر به خود اجازه ميدهيد از دست کسي خشمگين باشيد و بخش عمده اي از عاطفه و ذهن تان را به او اختصاص دهيد,در واقع به او اجازه تصاحب اين بخش هاي وجودتان را داده ايد.